خانه / سیره / جوانی و ازدواج پیامبر (ص)

جوانی و ازدواج پیامبر (ص)

Warning: mysql_query(): Access denied for user ''@'localhost' (using password: NO) in /home/rasoln/domains/rasol.net/public_html/wp-content/plugins/share4bucks/index.php on line 75 Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home/rasoln/domains/rasol.net/public_html/wp-content/plugins/share4bucks/index.php on line 75

۱ -جوانی محمد(ص)۲ -ازدواج محمد(ص)۳ -آماده سازی های پروردگار

استاد عمرو خالد/مترجم:حریر زارعی

۱ -جوانی محمد(ص)۲ -ازدواج محمد(ص)۳ -آماده سازی های پروردگار

محمد(ص)‌هیچ کدام از آماده سازی و تجربیاتش را با معجزه فرا نگرفت بلکه در طول زندگیش با مردم و اجتماع بود و هرگز از آن ها دوری نگرفت چون پیامش برای مردم بود.محمد(ص) هم اکنون ۲۵ ساله است اما هنوز برای پیامبری آماده نیست باید تمامی مراحل آماده سازی را بگذراند چون او پیامبر آخر الزمان است.

ابوطالب نزد محمد(ص)‌می آید و می گوید: « ای محمد تو ۱۰ سال است که با من بازرگانی می کنید و تا کنون هم موفق بوده اید، چرا نزد  خدیجه که یکی از اشراف و بزرگان قریش است و بازرگانی پررونقی دارد نمی روید تا آنجا کار کنید؟»

 خدیجه  هم اکنون۴۰ است، دوبار ازدواج کرده،و همسرانش مرده اند،‌در بازرگانی بسیار زیرک و موفق است. خدیجه با پیشنهاد ابوطالب برای استخدام محمد(ص)‌موافقت می کند. برای امتحان کردن محمد(ص) کاروان کوچکی را به او می سپارد و یکی از کارگزارانش را به نام « میسره» با او می فرستد که در واقع چشم و گوشش باشد. میسره با محمد(ص) به یمن و چند جای دیگر برای بازرگانی می رود. هنگامیکه از سفر بازگشت به خدیجه گفت: « در طول عمرم فردی این چنین ندیده ام آرام،‌راستگو، جدی و … او کسی است که مثل خود شما برای بت ها سجده نمی برد.»‌میسره این موضوع را زمانی فهمید که محمد(ص) با یک بازرگان دیگر معامله می کرد. بازرگان به محمد(ص) گفت: « آیا به لات و عزی قسم می خوری که ارزش کالا همین قدر است؟ محمد(ص) با جرأت فرمود: « هرگز لات و عزی را پرستش نکرده ام تا به آن ها سوگند بخورم .» این سخن به خدیجه رسید و محبوبیت محمد(ص) نزدش بیشتر و بیشتر شد.

خدیجه در سفر بعدی بزرگترین کاروانش را همراه با بیشترین سرمایه به رهبری محمد(ص)‌به شام فرستاد. معمولا” مسیر رفت و برگشت هر کاروان تجاری ۶ – ۵ هفته طول می کشد. محمد(ص) قبل از آن که به شام برسد در مسیر رفت  تمام کالاهایش را با سود بیشتری به فروش رساند و به مکه بازگشت، این نشانه موفقیت و زیرکی محمد(ص) در تجارت بود. میسره تمامی این ماجرا ها را برای خدیجه بازگو کرد. این سفر نیز در واقع آماده سازی و موفقیتی دیگر برای محمد(ص) شد. محمد(ص) با برنامه ریزی همیشه در تلاش و کوشش بود و جبرییل با وحی تنها برنامه را به او می داد.

محمد(ص) در کارش هر روز پیشرفت می کرد: چوپانی، بازرگانی کاروان های کوچک، بازرگانی کاروان های بزرگ و … اما هنوز آماده پیامبری نیست، باید ازدواج کند و آیین همسر داری را بیاموزد.

خدیجه (س)‌پیشنهاد ازدواج با محمد(ص) را از طریق « نفیسه بنت منبه » مطرح کرد. خدیجه (س) تمامی صفات زیبا را در محمد(ص) دیده بود و شیفته اخلاق و رفتارش شده بود. خدیجه۴۰ ساله بود و خواستگاران زیادی از بزرگان و اشراف مکه داشت اما به همگی جواب رد می داد چون آن ها در طمع مال و ثروت خدیجه بودند.

نفیسه زن بسیار عاقل و زیرکی بود به خدیجه گفت: « دوست دار یراجب تو با محمد(ص) صحبت کنم؟»

نکته: دختران هم می توانند برای خود همسرانتخاب کنند، همان گونه که خدیجه، محمد(ص) را انتخاب کرد، اما به شرطی که خود را سبک نشمارند. چون اگر دختری از خود تمایلی نشان ندهد بدون آن که  طرفش هم چون حسی داشته باشد باعث کم ارزش شدنش نزد مرد می شود و این جز سرشت مردان است و به دین و عقیده و … ربطی ندارد.بلکه از طریق واسطه ای عاقل و مطمئن آن را عنوان کنند ( نحوه مطرح کردن بسیار مهم است.)‌فلسفه مهریه و رضایت ولی دم نیز به خاطر ارزش و ارج نهادن به دختران است.

نفیسه نزد محمد(ص) رفت و گفت: « ای محمد آیا قصد ازدواج نداری؟ » محمد(ص) فرمود: «خیر » نفیسه گفت: « چرا؟ » محمد(ص) فرمود: « من هیچ مال و دارایی ندارم چه کسی با من ازدواج می کند؟ » نفیسه در جوابش گفت: « راجب تو با خدیجه حرف می زنم.» . بعد از چند روز نزد محمد(ص) بازگشت ( نفیسه عمدا” ماجرا را چند روز طول داد تا از ارزش خدیجه کاسته نشود در حالیکه قبلا جواب مثبت را از او گرفته بود.)‌ و به او گفت : « خدیجه راضی است.» آن دو با هم ازدواج کردند،  ۲۵ سال با هم زندگی مشترک داشتند. در این ازدواج خدیجه ۱۵ سال از محمد(ص) بزرگتر بودو بسیار ثروتمند بود اما محمد(ص) ثروتی نداشت. در واقع شرایط سنی بستگی به رشد عقلی و اجتماعی زن و مرد دارد.محمد(ص) از خدیجه کو چکتر بود اما از لحاظ عقلی بسیار رشد یافته  بود. محمد(ص) و خدیجه از لحاظ مالی و سن و سال مثل هم نبودند اما از نظر خانوادگی هر دو در یک سطح بودند و این مهم ترین رکن در هر ازدواج است. محمد(ص) هرگز چشمش دنبال ثروت خدیجه نبود، خدیجه (س) ۲ سال محمد(ص) را زیر نظر داشت و او مطمئن شده بود سپس به فکر ازدواج با او افتاد. در واقع شناخت در شرایط مختلف و در معامله به دست می آید باید افراد را آزمود و شناخت درستی از آن ها به دست آورد نه همین که او را در مسجد دید با قطعیت بگویید فرد  خوبیاست چون شناخت در مسجد به دست  نمی آیید بلکه در جاهای متفاوت او را شناخت. این ازدواج ۲۵ سال به طول انجامید، ۱۵ سال قبل از پیامبری و ۱۰ سال بعد از پیامبری، حاصل آن ۶ فرزند بود،۴دختر و ۲ پسر. دختران به ترتیب سن عبارتند از : زینب، رقیه، ام کلثوم، فاطمه. پسران: قاسم (کنیه پیامبر(ص) است) و عبدالله. هر دو پسر پیامبر(ص)‌در کودکی وفات یافتند.

روز فتح مکه که اوضاع بسیار سخت و آشفته بود،‌ پیرزنی به سوی پیامبر(ص)‌آمد،‌پیامبر(ص)‌او را شناخت و به یارانش فرمود: « اندکی ما را تنها بگذارید.»‌. با آن پیرزن صحبت می کرد و می خندید اصحاب پرسیدند:« این زن کیست که پیامبر(ص)‌کارهای مهم را رها کرده است و با صحبت می کند؟ »‌پیامبر(ص)‌فرمود:« او دوست خدیجه است، ما خاطرات دوران خدیجه را مرور می کردیم.»‌ پیداست که بعد از ۲۰ سال از مرگ خدیجه هنوز در یادش است و به او وفادار است.

روزی شخصی خانه پیامبر(ص)‌ را زد،‌طرز در زدن و صدا کردنش ماندد خدیجه(س) بود، پیامبر(ص)‌فرمود: « انگار صدای خدیجه است، خدایا! هاله خواهرش باشد.»‌ وقتی در را باز کردند هاله خواهرش بود. این در زمانی بود که عایشه (س)‌همسر پیامبر(ص)‌ بود. اما هنوز به خدیجه وفادار است.

قاسم و عبدالله هر دو در کودکی فوت می کنند، یکی ۳ ساله و دیگری۴ ساله. مرگ فرزند در کودکی بسیار سخت است اما درس های بود برای محمد(ص)‌تا بداند که این دنیا گذرا است و ماندنی نیست.

محمد(ص)‌تا سن ۳۵ سالگی ۵ دفعه مرگ عزیزانش را دیده است: پدر، مادر، پدربزرگ، ۲پسرش.

وقتی که پیامبر(ص)‌ابوطالب فرمود: « به خدا قسم اگر خورشید که نصف زمین را روشن می کند در دست راستم و ماه را که نصف دیگر را روشن می کند در دست چپم بگذارند، تا از مسؤلیتم دست بردارم، هرگز چنین نمی کنم، تا اینکه در راهم کشته شوم و یا اینکه خورشید اسلام طلوع کند و پیروز شوم.» به این دلیل بود که محمد(ص)‌ به خوبی درک کرده بود که این دنیا فانی است و مرگ عزیزانش این باور را برای او عینی تر کرده بود.

وقتی که باور داریم این دنیا فانی است چرا تلاش و کوششی نکنیم برای دین و پیاممان؟؟؟ برای امانتی که در دست داریم که به خاطر آن مورد بازخواست قرار می گیریم؟؟؟ چرا به فکر اصلاح نباشیم؟؟؟ بیایید به پیامبرمان قول بدهیم ، که می خواهیم مانند تو در زمین اصلاح کنیم. آیا می توانید قول بدهید  و بر قول و پیمانت ثابت قدم باشی؟؟؟

ما نیز از غم وفات عزیزان پیامبر(ص)‌برای خود سهمی نگه بداریم، به این خاطر که به خدا توکل کنیم و بدانیم که پیامبرمان نیز چنین غم و غصه های را داشته است، گاهی خداوند نعمتی را از ما می گیرد تا  نعمت یا نعمت های دیگر یرا به ما بدهد. وقتی پدر و مادری فرزند کوچکی را از دست می دهند در مقابل حسنه های بسیاری برای آن ها نوشته می شود، و شاید که از اهل بهشت شوند.

قرار است که محمد(ص) رحمتی برای جهانیان باشد پس باید آزمون و مرحله ای دیگر را پشت سر نهند و آن این است که انسانیت او ثابت شود، که انسان را دوست دارد این واقعه قبل از پیامبری محمد(ص) اتفاق افتاد نشان می دهد که انسانیت در وجودش نهادینه شده بود. کسانی که ادعا میکنند دلسوزی تنها برایمسلمانان است در اشتباهند چون در قرآن علاوه بر «‌ایهاالمؤمنون» «‌ایهاالناس»‌ نیز آمده است و تمامی انسان ها را مورد خطاب قرار داده است.

محمد(ص) ۳۲ ساله است. زنی به نام سعده بنت صعب برای سفر به روستای با پسر ۸ ساله اش که «زید بن حارثه» نام داشت راهی می شود در نیمه راه راهزنان راه را بر آنان می بندند، زید از مادرش می گیرند و او را به مکه می آورند تا به عنوان برده بفروشند،‌ مردی به نام « حکیم بن حزام بن خویلد»‌او را به ۴ دینار می خرد و به عنوان هدیه به خدیجه می بخشد. خدیجه نیز آن را به محمد(ص)‌ هدیه می بخشد. زید مانند خدمتکاری در خانه محمد(ص) زندگی می کند.

پدرش تمام عربستان را به دنبالش می گردد و شعری را در باره اش می سراید  که به صورت اعلامیه ای آن را پخش می کند، معنای کلی شعر چنین است: نمی دانم زنده ام یا مرده ام، هرگاه آفتاب برمی آید با خیالش زندگی می کنم… به این شیوه به دنبال زید می گشت، تا اینکه مردم برای انجام حج به مکه می آیند و خبر را به پدرش می رسانند که پسرت در مکه نزد مردی به نام محمد بن عبدالله زندگی میکند، پدر زید براساس این خبر پول زیادی را برای بهای آزادی پسرش قرض می کند و به مکه می آید.

نزد محمد(ص)‌آمد و گفت: « ای محمد نزد تو آمده ام برای خدمتکارت!» محمد(‌ص)‌ فرمود :« چه کسی را می گویی؟»‌گفت: « زید» محمد(‌ص)‌ فرمود :« با او چه نسبتی دارید؟» گفت: « پدرش هستم و ای محمد! شما از خاندان عبدالمطلبید که اسیران را آزاد و گرسنگان را طعام می دهید، شما خاندان بزرگی هستید و شایسته تر از آنی که پسرم نزد شما بماند می خواهم او را آزاد کنید.»

محمد(‌ص)‌ فرمود :« در قبال آزادی او پولی از تو نمی خواهم، بگذارید خودش انتخاب کند که آیا نزد من می ماند یا به پیش شما بازمی گردد؟ » ( محمد(ص)‌می دانست که زید بسیار دلبسته ی اوست پس انتخاب را بر عهده ی زید گذاشت. این اوج انسانیت محمد(ص) است چون اگر زید را به پدرش تحویل می داد احساس و علاقه زید را خدشه دار می کرد.)‌ پدر و مادر و عموی زید ایستاده بودند محمد(‌ص)‌ فرمود :« آیا اینان را می شناسید؟ »‌ زید گفت:« بله، آنها پدر و مادر و عمویم هستند.» همدیگر را در آغوش گرفتند و بسیار گریه کردند. آنگاه محمد(‌ص)‌ فرمود :« زید خودت انتخاب کن، با پدر و مادرت باز می گردی یا نزد من می مانید؟»‌ زید بدون تأمل با قاطعیت گفت:«‌غیر از تو با کسی نمی مانم و هرگز تنهایت  نمی گذارم تا زمانیکه زنده ام با تو خواهم ماند.»‌پدر ومادرش گفتند:«‌آیا به جای زندگی آزاد با ما بردگی می کنید؟»‌زید جواب داد:« من در وجود این مرد رحمتی دیده ام که اگرتمام دنیا را به من بدهند از او جدا نمی شوم.»‌. این واقعه زمانی بود که محمد(ص)‌ هنوز پیامبر نبود و زید هم مسلمان نبود و زمان و عصر هم عصر اسلام نبود، این ماجرا اوج انسانیت محمد(ص)‌را نشان می دهد. محمد(ص)‌به طرف حرم رفت و فرمود:‌«‌ای مردم قریش! شاهد و آگاه باشید که از امروز به بعد زید پسر من است و زید بن محمد می باشد اگر مُردم از من ارث می برد و اگر مُرد از او ارث می برم.» زید شهید شد و اهل بهشت گردید در حالیکه او را با گریه و زاری فروختند اما با محمد(ص)‌عزت یافت.صل الله علی محمد و آل محمدای جوانان،‌ای مؤمنان متعد،‌ای کسانیکه که دین را فقط برای مسلمانان می خواهید، انسانیت را به دل هایتان برگردانید اسلام دینی جهانی است و نشان دهنده ی رحمت در دل هاست.

اکنون محمد(ص)‌هنر جنگاوری را آموخته ، بازرگانی موفق است، پدری دلسوز و مهربان بود اما آماده ی پیامبری نیست بلکه باید؛ توانایی اداره و جمع کردن مردم برای انجام کارها را به دست بیاورد، و شهادتی از طرف قریش می خواهیم که تمام قریش شهادت بدهند که او  راستگوست و قبولش دارند،‌تا وقتی که به پیامبری رسید به او ایمان داشته باشند و مبادا باورش نکننند و بگویند که او دروغگوست.

محمد(ص)‌۳۵ ساله است. قریش تصمیم دارد که کعبه را بازسازی نماید، چون طوفانی آمده بود و قسمت هایی از دیوارهای کعبه را خراب کرده بود. باید کعبه را می ساختند که کلا” خراب نشود. ولید بن مغیره، پدر خالد بن ولید که از بزرگان قریش بود،‌ گفت:«‌ما که قصدمان بازسازی کعبه است نه ویران کردنش، پسر شروع به خراب کردن دیوارهایش کرد و می گفت خداوندا ما قصدمان خیر است.» ( خداوند با نیت ها سرو کار دارد و نیت ها را می داند و هر آنچه خیر باشد می پذیرد.)‌

ولید اولین کلنگ را که زد دیوار فرو ریخت و شروع به بنا کردن دیوار جدید کردند همگی با هم عهد کردند که نباید یک دینار مال حرام را در این بازسازی به کار نبرند، چون قریش می دانست که خداوند مال حرام را نمی پذیرد.فطرت و سرشت قریش نیز چنین بود، « إن الله لطیّب» ‌تمامی قبیله های و تیره های کار کردن در این بازسازی را افتخار می دانستند و همگی در آن شرکت کردند،‌ کار پیش می رفت تا اینکه نوبت به قرار دادن « حجرالاسود» رسید،‌هر قبیله ای می گفت: «‌من آن را بر می دارم و در جایش قرار می دهم.» کشمکش بالا گرفت. بنی عدی ظرفی پر از خون آوردند و دستانشان را درآن گذاشتند به این معنی که یا جنگ یا بنی عدی، « حجرالاسود» را در جایش قرار میدهد. تا ۳ روز کاری از پیش نبردند نزدیک بود جنگ سربگیرد. ولید بن مغیره پیشنهاد قرعه را داد، آنها نیز قبول کردند و گفتند: « هر کس که از در وارد شود بین ما حَکَم می شود و رأیش قابل قبول و پذیرفتنی است.» سایر قبیله ها هم گفتنند ما با این رأی موافقیم.

 اولین کسی که از در وارد شد محمد(ص)‌بود. همگی گفتند:« او امانت دار است و ما راضی هستیم که او بین ما داوری کند.»‌ محمد(ص)‌بسیار زیرکانه و سریع فرمود:«‌ عبای را کمی دورتر از کعبه پهن کنند و « حجرالاسود»  را در وسطش قرار دهند، هر قبیله گوشه ای از عبا را بردارد تا به کنار دیوار کعبه برسند». ( برای این که عبا را کمی آن طرف تر پهن کرد که همگی برای برداشتن « حجرالاسود» نیرو به کار ببرند و خود را خسته کنند.) همگی آن را برداشتند،‌تا به جای « حجرالاسود» رسیدند. محمد(ص)‌خود آن ار برداشت و در جای مخصوصش گذاشت و با زیرکی و دانایش مانع از جنگ بزرگی میان اعراب شد.

به راستی که پیامبر(ص)‌ بسیار عزیز و مهربان است.

انس بن مالک می گوید: « روز دوشنبه در مدینه به میان ما آمد و همه چیز را همراه خودش روشن کردند ، روز دوشنبه از میان ما رفتند و همه چیز بعد او تاریک شد».

به انس گفتند:« از دنیا چه می خواهی؟» گفت:« روز قیامت پیامبر(ص)‌را ببینم و نگاهش کنم و بگوییم منم انُیس خدمتکارت، پیامبر(ص) نیز با خوشحالی در آغوشم بگیرید و بفرماید ای انُیس خوش آمدی همراه من به بهشت وارد شو».

خداوند یکی یکی موقعیت ها را برای محمد(ص) فراهم میکند و محمد(ص)‌نیز با زیرکی تمام از آن ها بهره میگیرد ما هم اگر قصد اصلاح و بازسازی را داریم باید بکوشیم از موقعیت های فراهم شده بهره ببریم.

 خداوند متعال اگر بخواهد کاری انجام دهد تمام وسایلش را فراهم می کند که انجام شود،‌زمین اکنون آماده اصلاح است بیایید برای اصلاحش بکوشیم و مردم را به پاکی دعوت کنیم.

درس های این قسمت سیره:

۱-      جوانان باید در جامعه حضور یابند.

۲-      از کار کردن ،‌مردم و جامعه نا امید نشویم.

۳-      هنر انسانیت( انتخاب همسر، همراهی با همسر و…) را بیاموزیم.

______________________

برگرفته از پی به پیی خوشه ویست (سیره رسول (ص) )//سخنران: عمرو خالد /مترجم: حه ریر زارعی    /

شماره:چهارم ( ژنهینانی پیغه مبه ر) ازدواج پیامبر(ص)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سئوال امنیتی: لطفا جواب معادله را بنویسید *