خانه / اصحاب / قصه عبدالله (ذی البجادین )

قصه عبدالله (ذی البجادین )

Warning: mysql_query(): Access denied for user ''@'localhost' (using password: NO) in /home/rasoln/domains/rasol.net/public_html/wp-content/plugins/share4bucks/index.php on line 75 Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home/rasoln/domains/rasol.net/public_html/wp-content/plugins/share4bucks/index.php on line 75

قصه عبدالله (ذی البجادین )

عمر خالد/ مترجم : امیر دریانورد

داستان صحابی عبدالله ذی الجادین که این اسم واقعی او نیست. اسمش عبدالعزی المزانی است از قبیله المزانیه که بین مکه و مدینه زندگی می کرد.زمانی که کودکی بیش نبود پدر و مادرش از دنیا رفتند. عمویش او را بزرگ کرد. او که مردی ثروتمند بود. پول زیادی خرج او کرد، عبدالعزی به سن ۱۶ سالگی رسید نوجوانی به خود آمد که چند سالی از عمر او می گذرد

 ولی او بسیار لوس و نازپرورده است تا جایی که راضی نمی شد لباس هایی که در عربستان دوخته می شد را بپوشد بلکه لباس هایی که از خارج از عربستان می آمد را بر تن می کرد! اسبانی داشت که آن ها را عوض می کرد. خاندانش بت پرست بودند و دوروبر او رفاه و ثروت بود. هنگام هجرت مسلمانان از مکه به مدینه بود و صحابه از مکه به مدینه می رفتند، خداوند خواست که به عبدالعزی با آن ملاقاتی داشته باشد، سخن آن ها را شنید و تحت تأثیر قرار گرفت، اسلامش را آشکار کرد و جهت زندگی اش عوض شد و عبدالعزی هر روز به دنبال صحابه و مهاجر راه می افتاد و به آن ها می گفت: صبر کنید تا قران را از شما بشنوم. می خواهم آیه ای جدید حفظ کنم. چطور قران را حفظ کرد؟! در یک حالت نگرانی، صحابه هم می ترسیدند صبر کنند؛ چون جاسوسان قریش به دنبال آنان بودند. آن هنگام چیزی از مادیات در ذهن عبدالعزی باقی نماند نه ثروت و نه رفاه دیگر برایش مهم نبود فقط می خواست به پروردگار نزدیک شود، یکی از صحابه به او گفت: چرا در سرزمینت مانده ای؟ به مدینه هجرت کن و عبدالعزی می گوید: عمویم را رها کنم! نه هجرت نمی کنم تا دست عمویم را بگیرم. سه سال در قبیله اش می ماند… سه سال تمام قبیله دور از اطاعت پروردگار بودند. تمام مردم بت ها را می پرستیدند و او بر اطاعت پروردگار استقامت واصرار می ورزید.

هنگامی که می خواست خداوند را عبادت کند به خارج از قبیله می رفت، وسط بیابان تا کسی او را نبیند؛ چرا که او اسلامش را از قبیله مخفی می کرد، می ایستاد و نماز می خواند … هر روز سراغ عمویش می رفت و به او می گفت: من شنیده ام که شخصی که اسمش محمد است این چنین می گوید و قران را برای او می خواند و عمویش هم این سخنان ناسزا می گفت! سه سال در سخت ترین محیط، عبدالعزی صابر و ثابت قدم بود تا این که صبرش تمام شد، نزد عمویش رفت و گفت: باعث تأخیر من از دیدن رسول خدا شدی، دیگر نمی توانم دوری اش را تحمل کنم، اکنون بدان گواهی می دهم که خدایی جز الله نیست و محمد فرستاده اوست و من به سوی پیامبر (ص) هجرت می کنم. اگر خواستی با من بیایی از خوشبخت ترین انسان ها خواهم بود. عمویش در جواب گفت: اگر اسلام را خواستی همه اموالت را از تو می گیرم و او گفت: هرکاری می خواهی انجام ده، من کسی نیستم که مال را به خدا و رسول خدا (ص) ترجیح دهم. عمویش باورش نمی شد بلند شد و به او گفت: اگر روزی به این کار پافشاری کردی حتی لباس هایت را هم از تو می گیرم و شروع کرد به پاره کردن لباس های عبدالعزی! عبدالعزی خود را شبه عریان دید، اما هنوز پافشاری می کرد. تکه ای پشم روی زمین یافت (بجاد ) پس از آن دو نیم کرد و مانند احرام آن را به تن کرد و به سمت مدینه راه افتاد و هنگامی که به پیامبر (ص) رسید پیامبر (ص) از او پرسید تو کیستی؟ این اولین باری بود که پیامبر (ص) را می دید، پایداریش را ببینید! نباید چنین فکر کرد که دلیل استقامتش تربیت شدن توسط شخص پیامبر (ص) بوده! چرا که این جوانان تا آن زمان پیامبر (ص) را ندیده بود! گفت من عبدالعزی هستم. پیامبر (ص) پرسید: چرا این طور لباس پوشیدی؟ گفت: عمویم چنین و چنان کرده است. من هم تو را انتخاب کرده ام و سه سال صبر کردم تا با اطاعت خداوند نزد تو بیایم. پیامبر (ص) فرمود: از امروز تو عبدالعزی نیستی، تو عبدالله ذوالبجادین هستی، خداوند در مقابل این دو تکه پشم به تو خانه و ردایی در بهشت می دهد که آنجا هرچه بخواهی بپوشی و از آن هر چه بخواهی بخوری. او نیز همراه پیامبر (ص) می ماند تا این که در سن ۲۳ سالگی در هنگام جنگ تبوک می میرد. داستان وفاتش را عبدالله بن مسعود (رض) روایت می کند:

در شبی تاریک و سرد من خواب بودم ناگاه که بیدار شدم صدای حفر زمین را شنیدم به جای خواب پیامبر (ص) نگاه کردم او را نیافتم به جای عمر (رض) و ابوبکر (رض) نیز نگاه کردم آن ها هم نبودند از جایم خارج شدم و به خارج رفتم دیدم که ابوبکر (رض) و عمر (رض) چراغی در دست دارند و پیامبر (ص) چاله ای را حفر می کند، به سمتش رفتم و گفتم چه کار می کنی ای رسول خدا (ص)؟ سرش را بلند کرد دیدم که چشمانش پر از اشک بود به من فرمود: برادرت ذوالبجادین از دنیا رفته است. (بنگر عشق پامبر (ص) را به جوان مقاوم ). آن گاه من به ابوبکر (رض) و عمر (رض) نگاهی انداختم و گفتم : پیامبر (ص) خودش خواست که خودش قبر او را حفر کند. سپس پیامبر (ص) دستش را دراز کرد و به ابوبکر (رض) و عمر (رض) گفت:  برادرتان را بیاورید. ابو بکر (رض) و عمر (رض) جسدش را به پیامبر (ص) دادند. پیامبر (ص) فرمود: آسان باد بر برادرتان. آسان باد؛ چون او خدا و پیامبرش را دوست داشت. پیامبر (ص) او را جلویش قرار داد در حالی که اشک هایش روی کفن عبدالله می ریخت او را در قبر گذاشت. پیامبر (ص) دستانش را رو به آسمان بلند کرد و فرمود:

( اللهم انی اشهدک انی ابیت راض عن ذی البجادین فارض عنه )

” بارالها من گواهی می دهم که وارد شب شدم و از او راضی بودم پس تو نیز از او راضی باش.”

پیامبر (ص) عبدالله را با دو دست مبارکش به خاک سپرد و می فرمود:

( اللهم ارحمه فانه کان قارئا” للقرآن محبا” لرسول لله)

” خدایا او را ببخشای زیرا قاری قران بود و دوست دار پیامبر خدا.”

این نمونه جوانی است که پایدار ماند. پیامبر (ص) می فرماید:

( سبعه یظلهم من ظله یوم لاظل الا ظله )

” هفت دسته را خداوند در روز قیامت که هیچ سایه ای جز بر آن ها سایه خدا نیست در سایه اش می گیرد.”

( شابٌ نشأ فی طاعه الله.”

” جوانی که با اطاعت خداوند رشد کند.”[۱]

خوشا به حالت ای جوان و بشارت باد بر تو پروردگارت را اطاعت کن حتی اگر تا چندی پیش عصیان کار و نافرمان بودی؛ چرا که پروردگارت می بخشد و می آمرزد. مطیع خدا باش خداوند ضمانت می کند که در روز قیامت و گرمایش زیر سایه عرش خدا خواهی بود، آن روز که هیچ سایه ای جز، سایه ای او نیست.

نام کتاب: سخنی از دل/مؤلف : عمر خالد/مترجم : امیر دریانورد

 [۱] بخاری روایت از ابوهریره

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سئوال امنیتی: لطفا جواب معادله را بنویسید *