خانه / مقالات / هرمنوتیک قرآن و عقل جدید

هرمنوتیک قرآن و عقل جدید

هرمنوتیک قرآن و عقل جدید

گاهی سؤال می‌شود که با توجه به تفاوت شرایط و مقتضیات و ساختارها و بنیان‌های زندگی نسبت به عصر نزول، امروز چه نیازی به قرآن داریم؟ و ما چه انتظاری از قرآن داریم؟ و آیا اساساً این که «ما چه انتظاری از قرآن داریم» یک سؤال معنی‌داری است؟ درباره‌ی قسمت اخیر سؤال باید گفت که کاملاً سؤال به جایی است، چون کاملاً غیر قابل دفاع است که بگوییم انسانی به کتابی رجوع بکند بدون این که هیچ انتظاری از آن کتاب داشته باشد. به عبارت دیگر رجوع به هر کتابی اگر بخواهد فعل عاقلانه و حکیمانه‌ای باشد ناچار همراه با غرضی است.

رجوع به یک کتاب بدون داشتن غرض خاصی خیلی عاقلانه نیست، و غرض رجوع به هر کتابی به دست آوردن چیزی از آن کتاب است که بدون رجوع به آن کتاب آن چیز به دست نمی‌آید. پس همین را می‌گوییم، انتظاری که ما از هر کتابی داریم. همین انتظار را هم در وهله‌ی اول از قرآن به عنوان یک کتاب ـ بگذریم از این که دینی و مذهبی و وجاهت دینی و مذهبی خاصی دارد ـ داریم. اما این که این انتظاری که ما از هر کتابی داریم، برآورده می‌شود یا برآورده نمی‌شود؛ اولاً: بستگی دارد به شخصی که به کتاب رجوع می‌کند و ثانیاً: با تطور اوضاع و احوال و زمان، طبعاً انتظار هم می‌تواند دگرگون بشود.

اما درباره‌ی این که دگرگونی‌هایی نسبت به عصر نزول به وجود آمده است و آیا احتمال دارد قرآن، امروز نیز سخنی برای گفتن داشته باشد، این سؤال یک جواب پیشین و یک جواب پسین می‌تواند داشته باشد، جواب پیشین‌اش این است که اگر ما ذات‌گرا باشیم و قایل باشیم که هر نوعی از انواع موجودات جهان یک ذات ثابت لایتغیر دارد و از جمله در مورد انسان هم به این قول قایل باشیم و معتقد باشیم که علی رغم تمام تحولات و تطورات و همه‌ی ساحت‌های وجودیش بوده و در عین حال انسان دارای ذات ثابت لایتغیری است و طبعاً معنایش این است که یک سلسله از عناصر و مؤلفه‌های وجود انسان در تمام این تطورات، معروض هیچ دگرگونی واقع نشدند و هم‌چنان ثابت مانده‌اند. آن وقت در این صورت کسی می‌تواند ادعا بکند کتابی که پنج هزار سال پیش عرضه شده و برای بشر پنج هزار سال پیش سخنی برای گفتن داشته برای امروز هم می‌تواند سخنی برای گفتن داشته باشد و برای پنج هزار سال بعد هم سخنی برای گفتن خواهد داشت.

اما خوب همان طور که معلوم شد این مدعا نیاز به اثبات مقدماتی دارد یکی این که اصلاً قایل باشیم به لحاظ منطقی و معرفت‌شناختی که ذات‌گرایی دیدگاه قابل دفاعی است یعنی این که هر نوع از انواع موجودات ذات ثابت دارد و مقدمه‌ی دوم این که ذات ثابت حتماً نیازها و خواسته‌های ثابت را هم تقاضا می‌کند و مقدمه‌ی سوم این که کتابی مثل قرآن فقط ناظر به برآوردن آن نیازها و خواسته‌های ثابت است. ولی از طرف دیگر دلیلی ارائه نشده که اگر کتابی در زمان خاصی سخنی برای گفتن داشته در زمان‌های بعد سخنی برای گفتن نداشته باشد این به صورت پیشین، اما به صورت پسین، اگر کسی بگوید که چه چیزی برای گفتن در همین قرآن کنونی برای انسان امروزی می‌یابید؟ بالاخره نشان بدهید که در آیاتی از قرآن و در جملاتی از آن سخن یا سخنانی هست که آن سخن یا سخنان واقعاً به نیازها و خواسته‌های بالفعل و محقق انسان امروزی التفات ورزیده‌اند و راه‌حل و راه درمان و راه برآوردن برایش ارائه کرده است. این سؤال به نظر من سؤال مشکل‌تری است، جواب دادن به این سؤآل واقعا مشکل است نه فقط در باب قرآن بلکه در باب سایر کتاب‌های دینی و مذهبی هم به نظر می‌آید که اگر منصفانه بخواهیم سخن بگوییم، خیلی مشکل است که انگشت بگذاریم بر روی یک سلسله آیات و جملات بگوییم که چنین مدعایی در موردش صادق است، خوب پس ماحصل این می‌شود که ما استدلال عقلانی نداریم برای این که کتابی که یک میلیون سال پیش هم حتی سخنی برای گفتن داشته، امروزه یا یک میلیون سال دیگر لزوماً سخنی نخواهد داشت. اما هر چیزی که امکان تحققش هست به جهت این که امکان تحققش هست نمی‌شود گفت متحقق هم هست. البته در باب این که آیات و جملاتی در قرآن هستند که برای بشر امروزی سخنی برای گفتن دارند شکی نیست.

اگر ما رویکردمان به قرآن رویکرد بسیار ظاهرگرایانه و مقید به الفاظ و بی‌میل به خروج از معانی حقیقی به سوی معانی غیرحقیقی الفاظ و عبارات قرآن باشد به نظر می‌آید که در آن صورت بسیاری از آن چه در قرآن آمده است به نظر کسی که صاحب این رویکرد است دیگر امروز نامرتبط با وضع کنونی است و نامرتبط با وضع و حال کنونی البته به معانی نادرست بودن نیست. اگر رویکرد ما رویکرد مقید به ظواهر و بی‌میل به عدول از ظواهر به بواطن باشد در آن صورت بسیاری از آیات اکنون نامرتبط با روزگار ما می‌نماید. مگر این که ما برای این حروف و ظواهر پیامی، یک روح بیابیم که آن روح هنوز هم اطلاق خودش را از دست نداده باشد و هنوز هم کاربرد داشته باشد و اگر از این روح صرف‌نظر کنیم در آن صورت مثلاً (تبت یدا أبی لهب) (مرگ بر ابولهب) چه ارتباطی با روزگار ما دارد مگر این‌که کسی بگوید ورای (تبت یدا أبی لهب) روح و پیامی است که مسلماً به قیمت خروج و عدول از ظاهر و رجوع به سوی باطن به دست می‌آید و در این، نوعی شمول همه‌مکانی و شمول همه‌زمانی و نوعی فراگیری نسبت به اوضاع و احوال مختلف هست. ولی اگر ما حاضر به این عدول نباشیم بساری از آیات بی‌ارتباط می‌ماند. خوب این اختصاص به قرآن ما ندارد قابل تعمیم به خیلی از کتاب‌های مقدس دینی و مذهبی هست. البته کتاب‌های مقدس دینی و مذهبی به لحاظ این نکته با یکدیگر تفاوت‌هایی دارند اما از لحاظ شکل یکی هستند.

مثلاً شما اگر عهد عتیق را نگاه کنید می‌بینید که آن‌قدر در زمان و مکان خودش مانده است که به نظرتان می‌آید برای بشری که از آن اوضاع و احوال گذشته تقریباً چیزی برای گفتن ندارد ولی در هر حال فقط با تفسیر ظاهری این سخن صادق درمی‌آید. ولی اگر شما تفسیر باطنی را بپذیریید آن وقت می‌بینید که حتی خروج بنی‌اسرائیل، حتی سرگردانی در بیابان، حتی داستان ابراهیم همه‌ی این‌ها را می‌بینید که تفاسیر باطن‌گرایانه برایش می‌کنند، که بعد از این تفاسیر باطن‌گرایانه به نظر می‌آید که خیلی توانایی پیدا می‌کند که با اوضاع و احوال متفاوت ربط و نسبت درخور بیابد. پس در این صورت نسبت ما با قرآن در وضع کنونی عالم و آدم، یک نسبت هرمنوتیک، تفسیرگرایانه و تأویل‌گرایانه خواهد بود و نه نص‌گرایانه یعنی اگر بخواهیم نسبتی با این کتاب برقرار بکنیم ناگزیر از تفسیر و تعبیر هستیم. حال سؤال این است که ظرفیت‌های تفسیری قرآن چه از نظر روش‌های شناخت دین در میان مسلمانان و چه از حیث گزاره‌های خود قرآن چه مقدار است، چه مقدار قابلیت تفسیر دارد؟ ضمناً ممکن است مشکلاتی در این جهت به وجود بیاید مثل اجتهاد در برابر نص، باطن‌گرایی در برابر اصالت ظهور و نیز ممنوعیت تفسیر به رأی و… آیا در بازگشت به قرآن به این مشکلات نیز فکر شده است؟

برای جواب به این سؤال‌ها نیاز به طرح سؤال‌های دیگری است. یک سؤال این است که آیا ما واقعاً در رجوع به قرآن باید رویکرد هرمنوتیک داشته باشیم یا نه؟ به نظر می‌آید که اگر هرمنوتیک را به معنای خاصی بگیریم ما از رویکرد هرمنوتیک به قرآن اصلاً گریزی نداریم برای این‌که آن معنا توضیح داده شود دو چیز و دو پدیده را از هم باید تفکیک کرد و بر اساس این تفکیک هرمنوتیک را توضیح داد، گاهی انسان با واقعیتی از واقعیت‌های جهان هستی مواجه می‌شود تا خود این واقعیت را بشناسد و بداند که درباره‌ی آن چه گزاره‌های صادقی می‌تواند بگوید. و گاهی انسان به یک شئ، از این دیدگاه که خود این شئ را بشناسد نزدیکی پیدا نمی‌کند. بلکه نزدیکیش به شئ از این حیث است که گمان می‌کند این شئ دلالت‌کننده بر چیز دیگری است و می‌خواهد ببیند دال بر چه چیزی است؟ این‌که معامله را با همه‌ی موجودات می‌شود کرد یا نه؟ این، البته محل بحث است، ولی آن‌چه شک در آن نیست این است؛ هم‌چنان که با آثار مکتوب و ملفوظ می‌شود این معامله را کرد. با آثار هنری هم می‌شود از حیث دوم نظر کرد. مثلاً به یک تابلوی نقاشی یا یک مجسمه از این حیث می‌شود نظر کرد که شخص با ساختن این مجسمه یا ترسیم این تابلوی نقاشی چه چیزی می‌خواسته به انسان القاء بکند حتی کسانی قائل به این هستند که به همه‌ی موجودات جهان هستی می‌توان از این حیث نظر کرد که دالّ بر غیرند، فقط آثار هنری و ادبی به این شیوه نیستند و چه بسا بشود پذیرفت که مثلاً در دیدگاه قرآنی هم همینطور است که هر چیزی آیه تلقی شود. هرمنوتیست‌های فلسفی در واقع آن شاخه از هرمنوتیست‌ها هستند که این دلالت‌گری را اختصاص به هیچ سنخ از پدیده‌های خاص نمی‌دهند و همه‌ی پدیده‌های جهان هستی را دالّ بر غیر تلقی می‌کنند. خوب این دو جهت وقتی از هم تفکیک بشوند آن وقت می‌توانیم بگوییم ما دو تا پدیده داریم؛ یکی پدیده‌ی علم و دیگری پدیده‌ی فهم است. مثلاً من نوشته‎ی شما را و گفته‌ی شما را فهم می‌کنم ولی به این بشقاب علم دارم. در مورد نفی‌اش هم همینطور است، علم محل بحث معرفت‌شناسی است و فهم محل بحث هرمنوتیک و بنابراین هر دو قرین و نظیر هم هستند.

یکی به عالم علم، دیگری به عالم فهم ارتباط پیدا می‌کند. به این معنا از هرمنوتیک، به قرآن هم مثل هر کتاب دیگری و مثل هر متن ملفوظ یا مکتوب دیگری، می‌شود رویکرد هرمنوتیک داشت.

حال سؤال دوم این است؛ آن‌چه در هرمنوتیک به این معنا گفته می‌شود قابل اعمال بر قرآن هست یا نه؟ یا چه مقدار هست و چه مقدار نیست؟ به گمان بسیاری آن‌چه در علم هرمنوتیک گفته می‌شود، مثل هر متن مکتوب دیگری قابل اطلاق بر قرآن هست. اما قران با سایر کتاب‌های جهان اعم از دینی و غیردینی دو تفاوت اساسی دارد؛ یکی این‌که حداقل به اعتقاد بسیاری قرآن، حتی الفاظش از خدا و از ناحیه‌ی الهی است و این ادعا در مورد هیچ کتاب دیگری در جهان نشده است. کسی که این اعتقاد را دارد یک تفاوت اساسی بین قرآن و کتاب‌های دیگر در ذهنش هست، تفاوت دوم این‌که در ترتیب موجودی که ما اکنون در قرآن با آن سروکار داریم ترتیب تاریخی و نزولی خود اثر نیست، این دو امر سبب تشکیک در اطلاق همه‌ی قواعد هرمنوتیک بر این کتاب می‌شود، چون همه‌ی قواعد هرمنوتیک که بر متون مکتوب و ملفوظ اطلاق می‌شوند، حداقل به این جهت مشترک‌اند که قواعدی هستند بر صورت‌های مکتوب و ملفوظ اطلاق می‌شوند که این دو تا خصلت را ندارند.

نکته‌ی دیگر این است که خیلی از مواردی که اصولیون در مسایل و مباحث الفاظ می‌گفتند واقعاً تأیید نکند، نمی‌خواهم بگویم لزوماً تخریب می‌کند ولی به هر حال بازاندیشی چه به تأیید بیانحامد یا بر عدم تأیید، ضروری است. شایان ذکر است یکی از دوتایی‌های مطرح در هرمنوتیک دوگانگی فهم و تفسیر است آیا معنای یک پیام را باید به درستی فهمید یا آن را آزادانه و هر جور که شد، می‌شود تفسیر و تأویل کرد. اگر ما قرآن را با رویکرد هرمنوتیکی تفسیر کنیم ممکن است ایراد بگیرند که شما تفسیر به رأی می‌کنید و از فهم معانی اصیل قرآنی محروم می‌مانید و از هدایتهای آن برخوردار نمی‌شوید. سؤالی این‌جا مطرح می‌شود، اصلاً خودداری از شأن تفسیر به رأی و وضعی که قدما از آن به تفسیر به رأی تعبیر می‌کردند، چقدر امکان‌پذیر و مطلوب است؟ سؤال دوم، آیا واقعاً در شناخت متفکران دینی کنونی ما چقدر از آن تفسیر به رأی اجتناب شده است؟

سؤال اول که در باب تفسیر به رأی است، اگر به نوشته‌هایی که از قدیم تا کنون در باب تفسیر به رأی نوشته شده دقت شود دو معنای مختلف از هم تفکیک می‌شود، یک معنای تفسیر به رأی این است که شما بدون رجوع به متون وحیانی، بدون رجوع به داده‌های وحیانی و با بکارگیری مجموعه‌ی نیروهای معرفت‌بخش و استدلال‌گر وجود خودتان، به عنوان یک انسان به سراغ شناخت جهان هستی بروید و رأیی پیدا بکنید بعد وقتی که رجوع به متون وحیانی و داده‌های وحیانی می‌کنید، می‌بینید که آنچه شما دریافته‌اید با ظاهر این داده‌های وحیانی ناسازگار است برای این که این ناسازگاری و تعارض ظاهری را برطرف کنید و همچنان هم متدین بمانید و تابع استدلال باشید از ظاهر به باطن عدول کنید و دست به تأویل می‌زنید، گاهی از این تأویل، تفسیر به رأی می‌شود. در واقع تفسیر به رأی در این جا معنایش این است که یافته‌های انسانی من با ظاهر داده‌های وحیانی ناسازگار افتاده و برای اینکه می‌خواهم هیچ کدام را فدای دیگری نکنم و هم متدین بمانم و هم اهل علم و استدلال بمانم متن را از ظاهرش به باطنش عدول می‌دهم. این یک معنا از تفسیر به رأی است. اما معنای دوم از تفسیر به رأی هم وجود دارد و گویا منظور این است که انسان یک سلسله پیش‌فرض‌هایی را که خود کتاب مقدس ضامن آن پیش‌فرض‌ها نیست، بر کتاب مقدس تحمیل می‌کند و با این تحمیل یک معنایی از کتاب مقدس کشف می‌کند. اما درباره‌ی معنای اول، باید گفت که واقعاً نمی‌شود به یافته‌های انسانی بی‌اعتنا بود چون اگر بخواهیم به علوم تجربی اعم از علوم تجربی طبیعی و علوم تجربی انسانی یا به علوم فلسفی مثل منطق و ریاضیات و علوم عقلی دیگر یا علوم تاریخی یا علوم شهودی بی‌اعتنا باشیم  واقعاً دو تا مشکل اساسی پیش می‌آید. مشکل اول این که بی‌اعتنا بودن انسان باید همراه باشد با این رأی که اینها بی‌اعتبارند و بی‌اعتباری این‌ها محرز شده نیست، هر چند اگر محرز می‌شد خدا به تعبیر دکارت خدای فریبکار می‌شد، چون خدا یک سلسله نیروهای ادراکی و استدلالی در درون ما تعبیه کرده بود که این‌ها ما را به گمراهی می‌کشاندند و این با خیرخواهی خدا منافات دارد. اما مشکل دومی هم پیش می‌آید و آن این که اگر این‌ها بی‌اعتبار تلقی بشوند خود دین هم حجیتش را از دست می‌دهد چون حجیت خود دین و کتب مقدس دینی از همین راه‌ها به دست آمده و از راه دیگری قابل استحصال نیست بنابراین نمی‌توانیم ما واقعاً به این یافته‌ها بی‌اعتنا باشیم و اگر یافته‌ها واقعاً با متون دینی تعارض پیدا کند ما چاره‌ای جز این نداریم که متون مقدس دینی  را از ظاهر خودشان عدول بدهیم. قدمای ما این عدول را می‌پذیرفتند ولی به دو معنا محدودش می‌کردند و هیچ کدام از این دو تا محدودیت امروزه قابل دفاع نیست. اولاً می‌گفتند؛ وقتی که ظواهر آیات با مستقلات عقلی ناسازگار باشند، آیات را از ظواهر خودش عدول بدهید و به همین دلیل می‌گفتند؛ «یدالله فوق ایدیهم» را به معنای قدرت بگیرید وقس علی هذا، چون اگر بخواهید به معانی ظاهری بگیرید با مستقلات عقلی ناسازگارند. و خدا جسم و جسمانی نیست. ولی ما را ناچار می‌کنند به این که آیات را از ظواهرشان عدول بدهیم. دومین محدودیت قدما این بود که حمل ظواهر بر بواطن را فقط در عقل نظری قبول داشتند اما امروزه ما در عقل عملی هم این را داریم. یعنی قدما فکر میکردند کسی که سخنی می‌گوید و ظاهرش گویا مخالفت دارد با محال بودن اجتماع نقیضین، باید سخن او را از ظاهر عدول داد اما واقعاً عقل عملی هم مستقلاتی دارد مثل مستقلات عقل نظری و این عقل عملی است که یکی از بزرگ‌ترین مستقلاتش حسن عدالت یا آزادی است. و به این معنا به نظر می‌رسد که اصلاً اجتناب از تفسیر به رأی نه ممکن است و نه مطلوب.

اما آیا واقعاً امکان دارد که همه‌ی پیش‌فرض‌ها و آراء از متون مقدس گرفته شده باشد و از چیز دیگری گرفته نشود. به نظر می‌آید این هم قابل دفاع نیست. نمی‌شود گفت؛ تو نباید هیچ پیش فرضی برای رجوع به متون مقدس اصلاً داشته باشی، این امکان ندارد. ما ناچاریم وقتی به متون مقدس رجوع می‌کنیم این پیش فرض‌ها را داشته باشیم و به این معنا همه‌ی تفاسیر، تفاسیر به رأی هستند، چون مبتنی بر پیش فرض‌هایی هستند که این پیش فرض‌ها از خود متون مقدس گرفته نشده‌اند. ولی یک نکته وجود دارد و آن از روش‌های تفسیری نباید عدول کرد. همین طور که شخص به عنوان یک فیزیکدان از متدولوژی مورد قبول عرف عالمان فیزیک نمی‌تواند عدول کند به همین ترتیب هم شخص وقتی می‌خواهد یک متن را تفسیر کند نباید از اصول مورد قبول در تفسیر عدول کند و اگر در تفسیر متون از اصول مورد قبول تفسیر عدول کرد، تفسیرش قابل قبول نخواهد بود و به این معنا شاید بگوییم تفسیرش به رأی است. و هر متنی را شما بخواهید تفسیر کنید یک سلسله اصول را باید در تفسیر رعایت کنید. خوب به این معنا از تفسیر به رأی باید اجتناب کرد. یعنی از تفسیری که بدون رعایت ضوابط تفسیری از یک متن مکتوب ارایه می‌کنند.

سوالی دیگر این است که اگر قرآن متنی گشوده است و تفسیرهای متکثری را می‌پذیرد، آیا مبنایی برای قضاوت درباره‌ی صحت و سقم این تفسیرها وجود دارد؟ از سوی دیگر تعارض‌های عمیق موجود میان عقل جدید و سنت‌های وحیانی به این سادگی قابل رفع و رجوع نیست یعنی این تعارض‌ها بسیار فراتر از آن است که در زمان‌های گذشته مطرح بود. در جواب می‌توان گفت: قرآن ظاهری دارد و باطنی، و باطنش باطنی و الی آخر… تا هفتاد بطن، تأیید این هست که این گشودگی را بپذیریم اما در واقع دو تا مطلب وجود دارد. یک مطلب این است که وقتی ما می‌گوییم متن قابل معانی مختلف است، هم می‌تواند حسنی برای این متن محسوب شود و هم می‌تواند قبحی برای این متن تلقی بشود. به تعبیر دیگری این که یک متنی حمال ذو وجوه باشد (که به ابن عباس می‌گفتند با خوارج با قرآن استدلال نکن به خاطر این که حمال ذو وجوه است) این حمال ذو وجوه بودن یک متن فی نفسه هم می‌تواند حسن و هم میتواند قبح متن باشد. بسته به این است که انتظاری که از متن داریم چیست؟ اگر یک کتاب ریاضی حمال ذو وجوه باشد بسیار کتاب ریاضی بدی است. اما در عین حال اگر شعر شاعران حمال ذو وجوه نبود بد بود.

نکته دوم این است که گشوده بودن یک متن به تفسیرهای مختلف، معنایش آنارشی تفسیری نیست که بعضی‌ها امروزه القاء می‌کنند و فکر می‌کنند کسانی که قرائت‌های مختلف را از قرآن یا از دین به طور کلی ارائه می‌کنند این‌ها طرفدار آنارشی هستند. اصلاً به این معنا نیست. گشودگی یک متن به تفسیر یک حرف است و این که تفسیر، باید تفسیر باشد و اگر بخواهد تفسیر باشد، باید از اصول تحقیق شده در تفسیر پیروی کند و این داستان دیگری است.

بنابراین در عین این که قرآن گشوده است، ولی در عین حال لزوماً هرج و مرج در این گشودگی پدید نمی‌آید مگر این که کسی رعایت ضوابط تفسیری را اصلاً در شأن خودش نداند. بنابراین گشودگی متن قرآن تک قرائتی و تک صدایی را طرد می‌کند، ولی در عین حال از آن طرف هم آنارشی تفسیری ایجاد نمی‌کند. ما در واقع باید با رعایت اصول هرمنوتیک در طیف تفسیر قرار بگیریم. و وقتی در طیف تفسیر قرار بگیریم، می‌بینیم که تفسیرهای مختلف می‌تواند وجود داشته باشد. در عین حال که همه تفسیراند.

در ادامه باید پذیرفت که روش‌هایی که برای رفع تعارض، توسط قدما طی شده است امروز دیگر کارآیی ندارد. اکنون واقعاً تعارض‌ها، تعارض‌های بسیار بیشتری است و بنابراین آن روش‌ها کارآیی ضعیفی دارند. امروزه تعارض خیلی جدی است چون با جهان‌بینی انسان مدرن سروکار داریم آگاهانه، ناآگاهانه خواسته و ناخواسته ما مدرنیم، البته مدرن بودن ما ذومراتب است ولی بالاخره همه کم و بیش مدرنیم و بعد هم مدرن بودن ما روزبه‌روز در حال شدیدتر و غلیظ‌تر شدن است. و ما نباید گمان کنیم که مدرنیسم انسان امروز یک امر غیرایدئولوژیک است و بعد بگوییم پس وقتی که دیدگاه انسان مدرن امروز با آیات ناسازگار است پس یک جهان‌بینی تا بیخ‌و بن استدلالی با قرآن ناسازگار است. فکر نکنیم که ما تا وقتی که در طریق مدرنیسم داریم سیر می‌کنیم در یک فضای بسیار روشنی داریم گام برمی‌داریم آن وقت که این مدرنیسم فرآورده‌هایش با فرآرده‌های مثلاً دینی ناسازگار افتد، فکر کنیم که خوب خیلی واضح است که کدام را باید گرفت و کدام را باید وانهاد. در مدرنیسم هم با امور غیر استدلالی بسیاری سروکار داریم البته انصاف باید داد که در دین تعبد به مراتب وسیع‌تر و عمیق‌تر است. علوم و معارف بشر مدرن امروزی گاهی با آیات قران ناسازگاری دارند و برای رفع این ناسازگاری راهی که باید طی کرد تأویل بیشتر آیاتی است که در متون مقدس وجود دارد یعنی به تعبیری این آیات را تخته‌بند مکان و زمان و اوضاع و احوال خاص تلقی کردن و برای سرایتش به بقیه اوضاع و احوال دست به عدول از ظاهر زدن است. و بر این اساس می‌توان گفت: هنوز قرآن چیزی برای گفتن دارد ولی فقط انسانی می‌تواند این ادعا را بکند که چند پیش فرض را داشته باشد. اولاً: باید پذیرفت که تفسیر ظاهرگرایانه تفسیری کاملاً ناموفق از متون مقدس است. یعنی باید پذیرفت که بسیاری از آن چه در متون مقدس آمده معانی مجازی، استعاره‌ای، کنایه‌ای و رمزی دارد و این معانی و آراء، تعارف و تداول عامیانه و زبان عادی است. و اگر شما این را نپذیرید و بگویید الفاظ را به همان معانی‌ای می‌گیرم که مردم کوچه و بازار می‌گیرند، خوب سر و کارتان با اموری از قبیل تجسیم و تشبیه است که قدمای ما از آن اجتناب می‌ورزیدند، اما نمی‌گفتند که به همان دلیل که باید از این‌ها اجتناب ورزید از خیلی چیزهای دیگر هم باید اجتناب ورزید.

 

منبع: چیستی فهم قرآن از منظر هرمنوتیک/ نوشته‌ی: علی صارمی/ انتشارات کردستان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سئوال امنیتی: لطفا جواب معادله را بنویسید *