خانه / بانوان / کبشه بنت رافع رضی‌الله عنها

کبشه بنت رافع رضی‌الله عنها

کبشه بنت رافع رضی‌الله عنها
فرزندش به شهادت رسید و عرش خداوند رحمان برایش لرزید

مادر صحابی جلیل‌القدر «سعد بن معاذ»؛ کسی که در غزوه بدر پرچم انصار را در دست داشت… و او یکی از اعضای شورای اولی‌الامر در زمان خود بود… بلکه او زمانی که وفات یافت، عرش خداوند رحمان برایش لرزید و خداوند با خنده او را استقبال کرد و هفتاد هزار فرشته جنازه او را تشییع کردند.
او همان مادری است که برای مرگ دو پسر قهرمانش صبر کرد تا از اهل بهشت باشد.
او یکی از زنان مبارک انصار است. او، کبشه دختر رافع بن معاویه بن عبید بن ابجر، زنی انصاری و خدری، مادر سعد بن معاذ اشهلی است.
او همسر معاذ بن نعمان از طایفه بنی عبدالاشهل است. کبشه برای معاذ، سعد بن معاذ، عمرو بن معاذ، ایاس، اوس، عقرب و ام حزام را به دنیا آورد.

کبشه اسلام آورد و با پیامبرص بیعت کرد. او در تاریخ زنان اسلام، نقش و تأثیر بزرگی دارد. و موضع‌گیری‌های باشکوهی در تاریخ اسلام از خود به جای گذاشته که او را در عالم زنان صحابی، از افراد برجسته و عظیم قرار داده است. به محض این‌که خورشیدِ هدایت درخشید و مدینه با نور اسلام روشن شد، مادر سعد شتافت تا با نقش خود در نصرت و یاری اسلام تا آن‌جایی که می‌تواند سهیم باشد.
پس با ما بیایید تا با دل‌هایمان همراه سیرت عطرآگینش زندگی کنیم.

مدینه با نور توحید، روشن و نورانی شد
وقتی اهل عقبه با رسول خداص بیعت کردند و به میان قوم خود بازگشتند و مخفیانه آنان را به سوی اسلام دعوت کردند و قرآن را بر آنان تلاوت نمودند، برای پیامبرص پیام فرستادند که: مردی را نزد ما بفرست تا قرآن و سنت را به مردم آموزش دهد و اهل یثرب (مدینه) را به سوی اسلام دعوت کند، پیامبرص هم مصعب بن عمیر را نزدشان فرستاد؛ کسی که به محض این‌که به مدینه رسید، خداوند به وسیله او دل‌ها را باز کرد و مردم زیادی از اهل مدینه اسلام آوردند و مدینه با نور توحید و یکتاپرستی، روشن و نورانی گردید.

ماجرای اسلام آوردن کبشه بنت رافع
با من تدبر و دقت کنید که چگونه آن دعوت دوستانه‌ای که مصعب بن عمیر آورده بود، سبب انتشار و گسترش اسلام در تمام مدینه شد. مصعب کسی است که مهربانی را در حضور کسی که خداوند او را به عنوان رحمت و مهربانی برای تمام عالمیان فرستاد، یعنی محمد بن عبدالله ص یاد گرفت.

بیایید تا همراه ماجرای اسلام آوردن سعد بن معاذ زندگی کنیم؛ کسی که وقتی اسلام آورد، اسلام آوردنش سبب مسلمان شدن مادرش و بلکه تمام قبیله‌اش شد.
ابن اسحاق روایت کرده که: اسعد بن زراره همراه مصعب بن عمیر به سمت محله بنی عبدالاشهل و محله بنی ظفر رفت. و سعد بن معاذ، پسرخاله اسعد بن زراره بود. اسعد بن زراره همراه مصعب بن عمیر داخل باغی از باغ‌های بنی‌ظفر شد.
هر دو روی چاهی که به آن، چاه «مَرَق»می‌گفتند، در باغ نشستند. و کسانی که اسلام آورده بودند، اطراف آنان جمع شدند. سعد بن معاذ و اسید بن حضیر، آن موقع بزرگ قوم خود از طایفه بنی عبدالاشهل بودند و هر دو بر دین قوم خودشان، مشرک بودند. وقتی خبر آمدن اسعد بن زراره و مصعب بن عمیر را شنیدند، سعد بن معاذ به اسید بن حضیر گفت: نزد این دو مردی که به محله ما آمده‌اند تا ضعیفان ما را سفیه و گمراه کنند برو و با تندی با آنان برخورد کن و آنان را نهی کن از این که به محله ما بیایند. اگر اسعد بن زراره با من نسبت فامیلی نداشت، من این کار را می‌کردم. او پسرخاله‌ام است و نمی‌توانم با او روبرو شوم. ابن اسحاق می‌گوید: اسید بن حضیر نیزه‌اش را برداشت و به سمت آنان رفت. وقتی اسعد بن زراره او را دید، به مصعب بن عمیر گفت: این مرد، بزرگ قومش است که نزد تو آمده، پس او را به سوی اسلام دعوت کن. مصعب گفت: اگر بنشیند با او صحبت می‌کنم. راوی می‌گوید: اسید بن حضیر با حالت شماتت و سرزنش کنار آنان ایستاد و گفت: چه چیزی شما را نزد ما آورده که ضعفای ما را فریب دهید؟ اگر جانتان را دوست دارید، از ما دوری کنید و از این‌جا بروید. مصعب به او گفت: آیا می‌نشینی تا سخنان ما را بشنوی؛ اگر از سخنان و پیام ما قانع شدی، آن را بپذیر و اگر از آن خوشت نیامد، از اینجا می‌رویم و از دست ما راحت می‌شوی. اسید بن حضیر گفت: منصفانه است. سپس نیزه‌اش را در زمین فرو برد و کنار آنان نشست. مصعب راجع به دین اسلام با او صحبت کرد و قرآن را بر او تلاوت نمود. اسعد بن زراره و مصعب بن عمیر گفتند: به خدا، قبل از این‌که حرف بزند، با توجه به گشاده‌روئی و نورانی بودن چهره‌اش، آثار اسلام را در چهره‌اش مشاهده کردیم. سپس اسید بن حضیر گفت: این سخن چه قدر زیبا و نیکوست! وقتی که خواستید وارد این دین شوید، چه کار می‌کنید؟ به او گفتند: غسل می‌کنی و لباس‌هایت را پاکیزه می‌کنی سپس شهادتین را بر زبان جاری می‌کنی. سپس نماز می‌خوانی. اسید بن حضیر بلند شد و غسل کرد و لباس‌هایش را پاکیزه نمود و شهادتین را بر زبان جاری ساخت. سپس بلند شد و دو رکعت نماز خواند. سپس به آنان گفت: پشت سر من مردی هست که اگر از شما پیروی کند هیچ یک از افراد قومش از وی سرپیچی نمی‌کنند و همگی از شما پیروی می‌کنند. هم‌اکنون او را نزد شما می‌فرستم. (منظورش سعد بن معاذ بود). سپس نیزه‌اش را برداشت و به سوی سعد و قوم سعد روانه شد، و آنان همگی دَور و بَر هم جمع شده بودند. وقتی سعد بن معاذ به اسید بن حضیر نگاه کرد که روبه‌رو می‌آید گفت: به خدا قسم، چهره «اسید» عوض شده و به نسبت قبل که پیش شما بود و با آن چهره از نزد شما رفت، خیلی فرق دارد. وقتی اسید در کنار جمع ایستاد، سعد به او گفت: چه کار کردی؟ گفت: با آن دو مرد صحبت کردم، به خدا قسم هیچ اشکال و ایرادی را در آن دو ندیدم و آنان را از این کار نهی کردم، آنان گفتند: هرچه را دوست داری، آن را انجام می‌دهیم. اما به من خبر رسیده که طایفه بنی حارثه به سوی اسعد بن زراره می‌آیند تا او را بکُشند، و آنان می‌دانند که او پسرخاله توست و قصد خیانت به تو را دارند.

راوی می‌گوید: سعد با حالت خشم و جدیت و از ترس خبری که شنید، برخاست. نیزه را از دست أسید گرفت و سپس گفت: به خدا قسم، گمان نمی‌کنم که کاری از دستت برآید. سپس به سوی اسعد بن زراره و مصعب بن عمیر رفت. وقتی سعد آنان را آرام و مطمئن دید، سعد پی برد که اسید از او خواسته خودش سخنان آن دو را بشنود. پس با حالت سرزنش کنار آنان ایستاد، سپس به اسعد بن زراره گفت: ای ابوامامه! به خدا قسم، اگر میان من و تو قرابت و خویشاوندی نمی‌بود، تا این حد نمی‌رسیدی و چنین جسارتی نمی‌کردی. آیا ما را در شهرمان به سوی چیزی می‌خوانید که برایمان ناخوشایند است؟ ـ قبلاً اسعد بن زراره به مصعب بن عمیر گفته بود که ای مصعب! به خدا، بزرگ و رئیس قومی نزد تو آمده که اگر از تو تبعیت و پیروی کند، هیچ یک از افراد قومش از تو سرپیچی نمی‌کنند ـ راوی می‌گوید: آن‌گاه مصعب به او گفت: آیا می‌نشینی تا سخنان ما را بشنوی؛ اگر از سخنان و پیام ما قانع شدی،آن را می‌پذیری و اگر از آن خوشت نیامد، از اینجا می‌رویم و دست از سر شما بر می‌داریم. سعد گفت: منصفانه است. سپس نیزه‌اش را در زمین فرو برد و نشست. مصعب اسلام را بر او عرضه کرد و قرآن را بر او تلاوت نمود. اسعد بن زراره و مصعب بن عمیر گفتند: به خدا قسم، قبل از این‌که حرف بزند، با توجه به گشاده‌روئی و نورانی بودن چهره‌اش، آثار اسلام را در چهره‌‌اش مشاهده کردیم. سپس سعد به آنان گفت: وقتی که خواستید اسلام بیاورید و وارد این دین شوید، چه کار می‌کنید؟ گفتند: غسل می‌کنی و لباس‌هایت را پاکیزه می‌کنی، و شهادتین را بر زبان جاری می‌کنی، و سپس دو رکعت نماز می‌خوانی. آن‌گاه سعد بلند شد و غسل کرد و لباس‌هایش را پاکیزه نمود و شهادتین را بر زبان آورد و سپس دو رکعت نماز خواند. آن‌گاه نیزه‌اش را برداشت و به طرف قومش رفت و اسید بن حضیر هم همراهش بود.

راوی می‌گوید: وقتی قوم سعد، او را دیدند که رو به رو می‌آید، گفتند: به خدا قسم، چهره سعد تغییر کرده چهره‌اش هم اکنون به نسبت آن موقعی که از شما دور شد، خیلی فرق دارد. وقتی سعد در کنارشان ایستاد، گفت: ای طایفه بنی عبدالاشهل! راجع به امر و فرمان من چگونه عمل می‌کنید؟ گفتند: تو سرور و بزرگ مایی و رأی و گفته تو از رأی و گفته همه ما محترم‌تر و برتر است، هر چیزی بگوئی و هر فرمانی صادر کنی، رأی و فرمانت اجرا می‌شود. سعد گفت: سخن مردان و زنان‌تان بر من حرام است تا این‌که به خدا و پیامبرش ایمان آورید.

اسعد بن زراره و مصعب بن عمیر گفتند: هیچ مرد و زنی در محله بنی عبدالاشهل به شب نرسیدند مگر این‌که همه‌شان، مسلمان شدند. اسعد و مصعب به منزل اسعد بن زراره رفتند. مصعب آن‌جا بلند شد و مردم را به سوی اسلام دعوت می‌کرد تا جایی که خانه‌ای از خانه‌های انصار نماند مگر این‌که مردان و زنان مسلمان در آن‌جا بودند.
در چنین آرامی و شدت دریا و درخشانی نور فجر و خاموشی آن است که نور ایمان توسط مصعب به سوی بزرگان انصار: اسید بن حضیر، سعد بن معاذ، و سعد بن عباده کشانده شد. جوانی که کوه‌های ایمان را می‌راند و به حرکت در می‌آورد، و اوس و خزرج که همگی اسلام آوردند، در ترازوی نیکی‌هایش قرار می‌گیرند.
ماشاء الله این مصعب بن عمیر عجب دعوتگری است که به وسیله او، دو کوه: سعد بن معاذ و اسید بن حضیر اسلام آوردند. و ماشاء الله این سعد بن معاذ عجب مردی است که اسلام آوردنش، سبب اسلام آوردن اوس و خزرج شد. آن دعوتگری که با اسلام آوردنش، مردان و زنان قومش اسلام آوردند.

انسان داعی باید اخلاقش را با خانواده‌اش نیکو کند و باید بین خود و آنان، رابطه‌ای نیک ایجاد نماید. به خدا قسم، طایفه بنی عبدالاشهل تنها به خاطر حب و دوستی سعد، آن رئیس مبارک و نیک اخلاق و نیک رفتار در میان آنان، اسلام آوردند.
در این روز، مادر سعد بن معاذ اسلام آورد و ایمان پرده دلش را لمس کرد و احساس کرد که سعادت و خوشبختی، تمام دل و جوارحش را فرا گرفته است. بلکه هنگامی که خانه‌اش مقر دعوت اسلامی شد، خوشبختی و سعادتش زیاد شد. و بوی خوش اسلام و نسیم‌های ایمان پخش می‌شد تا سراسر مدینه و بلکه تمام دنیا را عطرآگین کند.

شادمانی و سروری آشکار … و سعادتی فراگیر
وقتی اذیت و آزار مشرکان نسبت به یاران پیامبرص شدت یافت، آن حضرت به آنان اجازه هجرت به مدینه داد؛ از ترس این‌که آنان به خاطر دین‌شان از بین بروند. پس یاران پیامبرص به مدینه هجرت نمودند و در کنار انصار سکنی گزیدند؛ انصاری که مهاجران را در چشمان خود گذاشتند و پلک‌هایشان را بر هم نهادند از ترس این‌که مبادا نسیم هوا گزندی به آنان برساند.

انصار با آمدن پیامبرص نهایت شوق و شادی را داشتند … پس وقتی که انصار دانستند که خداوند به پیامبرش اجازه هجرت به مدینه را داده، نزدیک بود از شدت شادی و خوشحالی، روح‌هایشان از جسم‌هایشان جدا شود.
سعد بن معاذ و مادرش م و بلکه تمام کسانی که در مدینه بودند، از آمدن پیامبرص اطلاع حاصل کردند؛ از این رو هر روز برای استقبال از وی بیرون می‌رفتند و وقتی مغرب می‌شد، به خانه‌هایشان باز می‌گشتند در حالی که دل‌هایشان پر از غم و اندوه بود.
در روز موعود، مطلع شدند که پیامبرص در نزدیکی‌های مدینه است؛ از این رو تمام کوچه‌‌های مدینه مملو از جمعیت مردان و زنان و کودکان و … بود. همه می‌خواستند بهترین مخلوقی را که تمام بشریت او را شناخته، ببینند.
اگر تمام جشن و شادی‌های هستی در آن لحظه جمع می‌شدند، به اندازه یک هزارم شادی و خوشحالی مسلمانان با آمدن محمد مصطفیص نمی‌رسید.

آرزویی با ارزش
مادر سعد از ته دلش آرزو می‌کرد که پیامبرص در خانه او سکنی گزیند تا به سعادت و خوشبختی دنیا و آخرت برسد اما خداوند خانه طایفه بنی نجار را برای پیامبرش انتخاب کرد و آن حضرت در خانه ابوایوب انصاری سکنی گزید. این چه کرامت و افتخاری است که دنیا با تمام آن‌چه که در آن است، با آن برابری نمی‌کند.

بهترین خانه‌های انصار
خانه‌های انصار برای خدمت به پیامبرص و یارانش از مهاجران، با همدیگر مسابقه می‌دادند… پس خیر و برکت شروع شد و زنان انصاری را در بر می‌گرفت. و مادر سعد در ابتدای زنان بود. او نمی‌خواست فرصتی را که از خلال آن بتواند چیزی را برای خدمت به این دین عظیم و خدمت به سرور اولین و آخرین، محمد بن عبدالله ص تقدیم کند، از دست بدهد.

پیامبرص در برابر این فداکاری‌ها و ایثارها موضع‌گیری خود را اعلام کرد تا خوشحالی و تقدیرش را از این انصار گرامی ابراز کند، و فرمود: «ألا أخبرکم بخیر دور الأنصار؟ دار بنی ساعده وفی کل دور الأنصار خیرٌ»: «آیا بهترین خانه‌های انصار را به شما نشان دهم؟ خانه بنی ساعده. و در تمام خانه‌های انصار، خیر و برکت هست».

اولین زنی که با پیامبرص بیعت کرد
آیا به شما نگفتم که کبشه بنت رافع حریص بود بر این‌که برای هر خیری پیشقدم باشد… او بر آن فضیلت و خیر عظیم حریص بود به این‌که اولین زنی باشد که با پیامبرص بیعت می‌کند. ابن سعد آورده که اولین کسی که با پیامبرص بیعت نمود، مادر سعد بن معاذ، کبشه بنت رافع بن عبید، و مادر عامر بنت یزید بن سکن، و حواء بنت یزید بن سکن بود.

موضع‌گیری‌هایی که فراموش نمی‌شوند
ام سعد موضع‌گیری‌هایی دارد که تاریخ هرگز آنها را فراموش نمی‌کند. او زنی بود که امانت دین را بر دوشش حمل می‌کرد و آرزو می‌کرد که به هر نحوی که شده به این دین خدمت کند هرچند به خاطر آن، مال و اولاد و جان و تمام دارائی‌اش را فدا کند.
در غزوه بدر، دو پسر کبشه بنت رافع، به نام‌های سعد بن معاذ و برادرش عمرو بن معاذ خارج شدند تا در راه خدا جهاد کنند. کبشه از آن دو پسرش بسیار دلخوش و شادمان بود و آرزو می‌کرد که خداوند شهادت در راه خود را نصیب آنان کند. آن دو جنگیدند همانند کسی که به دنبال شهادت است. در این غزوه، پیروزی از آن سربازان اسلام بود. این دو بار دیگر به مدینه بازگشتند و مژده‌ها و خوشی‌های پیروزی را حمل می‌کردند. آن مادر مؤمن با این پیروزی بسیار خوشحال شد و خوشحالی و شادی‌اش دو چندان شد زمانی که از این موضع‌گیری تاریخی‌ای که پسرش سعد بن معاذ برای نصرت و یاری این دین از خود نشان داد، اطلاع حاصل کرد.
پس با ما بیایید تا با دل و جانمان با این موضع‌گیری زندگی کنیم تا بدانیم نصرت و یاری دین خدا چگونه است.

نصرت و یاری این چنین است
وقتی که روز بدر آمد تا میان مسلمانان و مشرکان جنگ و مبارزه صورت گیرد، پیامبرص خواست که قبل از شروع جنگ، رأی و نظر صحابه را بداند از این رو با یارانش صحبت کرد. ابوبکر صدیق رأی خودش را اعلام کرد و به نحو احسن آن را اظهار کرد. سپس عمر بن خطاب هم بلند شد و به نحو احسن رأی خود را اعلام کرد. هم‌چنین مقداد بن عمرو برخاست و رأی خودش را اعلام نمود. این سه نفر، رهبران سه‌گانه از میان مهاجران بودند، و مهاجران در میان لشکر اسلام در آن روز در اقلیت بودند. اما رسول خداص دوست داشت که رأی رهبران انصار را هم بداند؛ زیرا آنان اکثریت لشکر اسلام را در آن روز تشکیل می‌دادند، و سنگینی معرکه بر دوش آنان بود. با توجه به اینکه که نصوص و بندهای بیعت عقبه آنان را ملزم به جنگ و مبارزه در خارج از شهر و مناطق‌شان نمی‌کرد. آن‌گاه پیامبرص پس از شنیدن سخنان این سه رهبر فرمودند: «أشیروا علیَّ أیها الناس»: «ای مردم! رأی خود را به اطلاع من برسانید». منظور آن حضرت، انصار بود. و رهبر انصار و پرچمدارشان، سعد بن معاذ آن را به خوبی درک کرد و گفت: به خدا قسم، گوئی منظورت ما بود ای رسول خدا؟!
فرمود: «بله». سعد گفت: ما به تو ایمان آورده‌ایم و تو را تصدیق نموده‌ایم و گواهی داده‌ایم که آن‌چه را که آورده‌ای، حق است. و بر سر آن با تو پیمان و عهد بسته‌ایم که هر دستور و فرمانی بدهی، گوش به فرمانیم و با جان و دل آن را می‌پذیریم و از تو اطاعت می‌کنیم. پس ای رسول خدا، هرچه می‌خواهی انجام بده. به کسی که تو را به حق فرستاده اگر این دریا را بر ما عرضه کنی و در آن فرو روی، ما هم همراهت در آن فرو می‌رویم و هیچ فردی از میان ما از این کار سرپیچی نمی‌کند. و ما نمی‌ترسیم از این‌که فردا دشمنی با ما روبرو شود؛ زیرا ما در جنگ، صبور و پایداریم و در رویارویی با آنان، ثابت‌قدم هستیم. شاید خداوند از ما چیزی را به تو نشان دهد که چشمت با آن روشن شود و به برکت الهی از ما خوشحال شوی.
در روایتی دیگر آمده که سعد بن معاذ به رسول خداص گفت: شاید تو بترسی از این که انصار، حق خود می‌دانند که جز در شهرها و مناطق خودشان تو را یاری نکنند. همین حالا از طرف انصار می‌گویم و به جای آنان پاسخ می‌دهم که: هرچه که می‌خواهی، بکن. و طناب هر که را می‌خواهی وصل کن و طناب هر که را می‌خواهی قطع کن. و از اموال ما هرچه را می‌خواهی بردار و هرچه را می‌خواهی به ما بده. و آن‌چه را که از ما گرفته‌ای برای ما دوست داشتنی‌تر از چیزهائی است که برایمان به جا گذاشته‌ای. هر کاری بکنی و هر دستوری بدهی ما هم تابع دستور و فرمان تو هستیم. به خدا قسم، اگر بروی تا جائی که به «برک از غمدان» (نام مکانی است بسیار دور از مدینه) بروی، ما هم با تو خواهیم رفت. و به خدا اگر این دریا را بر ما عرضه کنی و در آن فرو روی، ما هم همراهت در آن فرو می‌رویم.
رسول خداص از سخن سعد خشنود و راضی گردید. سپس فرمود: «سیروا وأبشروا؛ فإن الله تعالى قد وعدنی إحدى الطائفتین، والله لکأنی الآن أنظر إلى مصارع القوم‌»( ): «بروید و مژده بدهید؛ زیرا خداوند یکی از این دو طایفه را به من وعده داده [و ما را پیروز می‌گرداند]. به خدا قسم، گوئی من به کشته‌های آن جماعت (یعنی مشرکان و کفار) می‌نگرم».

در غزوه اُحد
در غزوه اُحد، مادر سعد همراه با عده‌ای از زنان بیرون رفتند تا از سلامتی رسول خداص اطمینان حاصل کنند پس از آن‌که خبر شهادت چند تن از مسلمانان به مدینه رسید. و در میان شهدا، پسر ام سعد، عمرو بن معاذ دیده می‌شد، ولی این زن مومن، سلامتی رسول الله ص را می‌خواست. و به سرعت به سوی میدان جنگ آمد و وقتی که رسول خداص را سالم دید، خدای را شکرگذاری کرد و گفت: وقتی که دیدم تو سالم هستی، مصیبت شهادت پسرم خیلی آسان شد.
آن‌گاه رسول خداص شهادت پسرش، عمرو را به او تسلیت گفت.
عمرو بن معاذ س در میان صفوف مشرکان می‌جنگید تا این که ضرار بن خطاب ـ که آن موقع هنوز مشرک بود ـ با او برخورد کرد و او را به قتل رساند.
شایان ذکر است که دوازده مرد از طایفه بنی عبدالاشهل به شهادت رسیدند. در آن‌چه که با خدا بر سر آن عهد بستند صادقانه عمل کردند و شربت شهادت را نوشیدند و به رضوان و نعمت‌های جاوید پرودگار نائل شدند. هم‌چنین از این طایفه سی نفر زخمی شدند.

شهیدان‌شان همگی در بهشت با هم هستند
قبل از این‌که پیامبرص داخل مدینه شود، مادر سعد بن معاذ، بزرگ انصار به سرعت به سمت رسول خداص آمد و در حالی که آن حضرت روی اسبش بود و سعد هم افسار آن را گرفته بود، سعد گفت: ای رسول خدا، مادرم. پیامبرص فرمود: «خوش آمد!» و به خاطر او ایستاد. وقتی مادر سعد به رسول خداص نزدیک شد، آن حضرت شهادت پسرش، عمرو بن معاذ ـ که در غزوه اُحد شهید شد و سی و دو سال داشت ـ را به او تسلیت گفت. مادر سعد گفت: وقتی تو را سالم دیدم، مصیبت شهادت پسرم خیلی آسان و کم شد. سپس رسول الله ص برای خانواده شهدای اُحد دعای خیر کرد و به مادر سعد گفت: «یا أم سعد أبشری، وبشِّری أهلهم أن قتلاهم ترافقوا فی الجنه جمیعاً، وقد شفعوا فی أهلهم جمیعاً»: «ای مادر سعد! مژده باد و به خانواده شهدای اُحد مژده بده که شهیدان‌شان همگی در بهشت با هم هستند و برای تمام افراد خانواده‌شان شفاعت کرده‌اند». ام سعد گفت: ای رسول خدا، ما راضی هستیم و پس از این‌ چه کسی برای آنان گریه می‌کند؟ سپس گفت: ای رسول خدا، برای بازماندگانشان دعای خیر کن. پیامبر ص فرمود: «اللهم أذهب حزن قلوبهم، واجبر مصیبتهم، وأحسن الخلف على من خلفوا‌‌»: «پروردگارا، غم و ناراحتی دل‌هایشان را از بین ببر، و مصیبت‌شان را جبران کن و به آنان تسلی خاطر عطا فرما و بازماندگانشان را نیکو گردان».

حرص و علاقه شدید ام سعد بر این که پسرش (سعد) در روز خندق در اول صفوف مجاهدان باشد
ابن اسحاق گوید: ابولیلی عبدالله بن سهل به من گفته که در روز خندق، عایشه در پناه بنی حارثه بود و ام سعد هم همراهش بود. سعد که زره کوتاهی بر تن داشت که دستش را نمی‌پوشانید و نیزه‌ای در دست داشت، عبور کرد و این بیت را می‌سرود:
لبِّث قلیلاً یشهد الهیجا حمل
لا بأس بالموت إذا کان الأجل

«کمی بمان تا جنگ در می‌گیرد. وقتی اجل فرا رسد، مرگ هیچ اشکال و ایرادی ندارد».
مادرش به او گفت: ای پسرم! تأخیر کردی. به مادر سعد گفتم: ای مادر سعد! دوست می‌داشتم که زره سعد بلندتر و بهتر از این باشد که هم‌اکنون است. آن‌گاه تیری به سعد خورد و رگ بازویش را قطع کرد. ابن العرقه این تیر را به طرف سعد پرتاب کرد. وقتی تیر به سعد اصابت کرد ابن العرقه گفت: این را از من بگیر و من ابن العرقه هستم. سعد گفت: خداوند چهره‌ات را در آتش جهنم ممزوج گرداند. پروردگارا، اگر قرار است جنگ و مبارزه قریش بعداً باقی بماند، پس مرا برای آن نگه دار، چون جهاد و مبارزه با هیچ قومی به اندازه قومی که پیامبرت را اذیت کرده‌ و او را تکذیب نموده و از خانه و کاشانه خود بیرونش کرده‌اند، برایم دوست داشتنی نیست. خدایا، اگر قرار است که میان ما و قریش دیگر جنگی صورت نگیرد، شهادت را نصیبم گردان و مرا نمیران تا این که چشمم با نابودی یهودیان بنی قُریظه روشن شود.

خداوند، دعای سعد را اجابت نمود. و فرمان الهی مبنی بر روی آوردن به یهودیان بنی قُریظه پس از آن‌که پیمان‌شان را با رسول خداص در غزوه خندق، نقض کردند، نازل شد.

هر زن گریانی در گریه کردنش دروغ می‌گوید به جز مادر سعد
ام سعد برای مرگ پسرش اندوهگین و ناراحت شد به گونه‌ای که نزدیک بود قلبش پاره شود اگر خداوند به خاطر ایمانش او را محفوظ نمی‌کرد.

از محمود بن لبید روایت شده است که می‌گوید: وقتی تیر به بازوی سعد اصابت کرد و او احساس درد و سنگینی کرد، او را نزد زنی به نام «رفیده» که مجروحان را مداوا می‌کرد، نگه داشتند. پیامبرص هرگاه از کنار او می‌گذشت، می‌فرمود: «کیف أمسیت، وکیف أصبحت؟»: «چگونه روز را به شب رساندی و چگونه شب را به روز رساندی؟». او هم حال و اوضاعش را به اطلاع پیامبرص می‌رساند تا آن شبی که قومش او را از آن‌جا بردند و درد و ناراحتی او زیاد شد. پس او را نزد طایفه بنی الاشهل در خانه‌هایشان بردند. رسول خداص آمد و گفته شد: او را ببرید. پس پیامبرص خارج شد و ما هم همراهش خارج شدیم. و آن حضرت به سرعت رفت تا جائی که بند کفش‌هایمان پاره شد و کفش از پاهایمان افتاد. یاران آن حضرت شکایت این کار را نزد وی بردند، آن حضرت فرمود: «إنی أخاف أن تسبقنا إلیه الملائکه فتغسله کما غسلت حنظله»: «من می‌ترسم که فرشتگان قبل از ما بر سر جنازه‌اش حاضر شوند و او را غسل دهند هم‌چنان که حنظله را غسل دادند». وقتی به خانه سعد رسیدیم جسد سعد را غسل می‌دادند و مادرش برای او می‌گریست و می‌گفت:
ویل أم سعد سعدا
حزامه وجُدا

«وای مادر سعد! ای دوراندیش و خوشبخت!».
پیامبرص فرمود: «کل باکیه تکذب إلاَّ أم سعد»: «هر زن گریانی در گریه کردنش دروغ می‌گوید به جز مادر سعد». سپس جنازه سعد را بردند. راوی می‌گوید: جماعت حاضرین به پیامبرص می‌گفتند: ای رسول خداص تاکنون هیچ مرده‌ای سبک‌تر از او را حمل نکرده‌ایم. آن حضرت فرمودند: «ما یمنعه أن یخفَّ وقد هبط من الملائکه کذا وکذا لم یهبطوا قط قبل یومهم، قد حملوه معکم»‌( ): «چرا سبک نباشد در حالی که فلان و فلان تعداد از فرشتگان فرود آمدند که قبل از آن هرگز فرود نیامده بودند و جنازه او را همراه شما حمل کردند».
پسر تو اولین کسی است که خداوند برایش خندید و عرش پروردگار برایش جنبید
این پیامبرص است که بر سعد داخل می‌شود و به او نزدیک می‌شود و فرمود: «جزاک الله خیراً من سید قوم، فقد أنجزت ما وعدته. ولیُنجزنَّک الله ما وعدک»( ): «خداوند جزای خیر به تو دهد ای بزرگ قوم! همانا به آن‌چه که وعده دادی، وفا کردی و قطعاً خداوند به آن‌چه که به تو وعده داده، وفا خواهد کرد».

این سعد است که عرش خداوند رحمان به خاطر مرگش می‌لرزد.

آن حضرت ص فرمود: «اهتز عرش الرحمن لموت سعد بن معاذ»: «عرش خداوند رحمان به خاطر مرگ سعد بن معاذ لرزید».
از اسماء بنت یزید بن سکن روایت شده است که می‌گوید: وقتی سعد بن معاذ وفات یافت، مادرش بانگ برآورد. آن‌گاه پیامبرص فرمود: «ألا یرقا دمعک ویذهب حزنک بأن ابنک أول من ضحک الله له واهتز له العرش؟»( ): «آیا اشک تو خشک نمی‌شود و غم و اندوه تو نمی‌رود به این‌که پسر تو اولین کسی است که خداوند برایش خندید و عرش پروردگار برایش لرزید؟».

از جابر روایت شده است که می‌گوید: همراه رسول خداص به سوی سعد بن معاذ آن‌گاه که وفات یافت رفتیم. جابر گوید: وقتی رسول اللهص بر او نماز جنازه خواند و جنازه‌اش در قبرش گذاشته شد و خاک بر روی قبرش ریخته شد، پیامبرص به مدت طولانی تسبیح گفت. سپس تکبیر گفت و ما هم همراه وی تکبیر گفتیم. گفتند: ای رسول خداص چرا تسبیح گفتی و سپس تکبیر گفتی؟ فرمود: «لقد تضایق علی هذا العبد الصالح قبره حتی فرجه الله عنه»‌( ): «قبر این بنده صالح بر او تنگ شد تا این‌که خداوند این تنگی را از او دور کرد و قبرش باز شد».
از عبدالله بن عمر م روایت شده است که می‌گوید: رسول خداص فرمودند: «هذا العبد الصالح الذی تحرک له العرش، وفتحت أبواب السماء، وشهده سبعون ألفاً من الملائکه لم ینزلوا إلى الأرض قبل ذلک، لقد ضُمَّ ضمَّهً ثم أُفرج عنه‌»( ): «این بنده صالحی که عرش پروردگار برایش لرزید و درهای آسمان برایش باز شدند و هفتاد هزار فرشته هنگام تشیع جنازه‌اش حضور داشتند که قبل از آن به زمین فرود نیامده بودند، قبرش مقداری تنگ شد و سپس این تنگی از او رفع شد و قبرش گشاد شد». منظورش سعد بود.
وقتی مادر سعد تمام این خیر و خوبی‌هائی که برای پسرش گفته شد را شنید نزدیک بود قلبش به خاطر شهادت پسرش پرواز کند… او مادری صبور و راضی به قضا و قدر خداوند بود. اینک او برای شهادت پسر دومش صبر و تحمل پیشه می‌کند تا از آن طریق به اجر و پاداش صبرکنندگان نائل آید.
آن حضرت فرموده‌اند: «ما منکن امرأه تقدم بین یدیها ثلاثه من ولدها، إلاَّ کانوا لها حجاباً من النار، قالت امرأه: واثنین؟ قال واثنین»( ): «هیچ زنی از شما نیست که سه فرزندش را در راه خدا تقدیم می‌کند مگر این‌که اینان برای او حجاب و مانعی از آتش دوزخ می‌باشند. زنی گفت: برای دو فرزند هم، چنین است؟ فرمود: بله، برای دو فرزند هم، چنین است».
هم‌چنین آن حضرت فرمودند: «بخ بخ لخمس ما أثقلهن فی المیزان: لا إله إلاَّ الله، وسبحان الله، والحمد لله، والله أکبر، والولد الصالح یتوفى للمرء المسلم فیحتسبه»( ): «به‌به! برای پنج چیز که در ترازوی نیکی‌ها چه‌قدر سنگین‌اند. این پنج چیز عبارتند از: لا إله إلا الله، سبحان الله، الحمد لله، الله أکبر و فرزند صالحِ انسان مسلمانی که می‌میرد و او صبر و تحمل پیشه می‌کند».

اینک زمان رحلت فرا رسیده
پس از آن سفر طولانی و مبارک ایمانی، ام سعد بر بستر مرگ خوابید تا به دوستانش در باغ‌ها و نعمت‌های بهشت ملحق شود. او زنی عبادتگذار و شب‌زنده‌دار و روزه‌دار بود که برای شهادت دو پسرش، صبر و تحمل پیشه کرد. و او زنی بود که جان و مال و فرزندانش را به خاطر نصرت و یاری این دین فدا نمود.
ام سعد وفات یافت تا از دنیای مردمان رحلت کند اما سیرت و زندگانی‌اش رحلت نکرده و هرگز رحلت نخواهد کرد و سیرت و زندگانی‌اش، نوری بر درِ خانه هر زن مسلمانی می‌شود.
خداوند از وی راضی باد و او را راضی و خشنود گرداند و بهشت برین را جایگاهش گرداند!

منبع: بانوان نمونه عصر پیامبر (ص)/ گردآورنده: محمود المصری أبوعمار/ ترجمه: اسحاق بیری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سئوال امنیتی: لطفا جواب معادله را بنویسید *