خانه / اصحاب / ابو عبیده امین امت !

ابو عبیده امین امت !

Warning: mysql_query(): Access denied for user ''@'localhost' (using password: NO) in /home/rasoln/domains/rasol.net/public_html/wp-content/plugins/share4bucks/index.php on line 75 Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home/rasoln/domains/rasol.net/public_html/wp-content/plugins/share4bucks/index.php on line 75

 ابو عبیده امین امت !

 نویسنده: رأفت پاشا / ترجمه:محمد طاهر حسینی

هرملتی امینی دارد،ابو عبیده امین این امت است.     «محمدرسول الله (ص)»

با چهره ای پاکتر و پر جلاتر از آینه،با سیمایی درخشان و نورانی،با تن و جسمی لاغر و نحیف،با قامتی بلند و گونه های کم مو، توجه و چشم هر بیننده  ای را به خود جلب می کرد و آن آرامش می بخشید،قلب و ضمیر انسان را به انس و هم صحبتی می خواند.و موجب آرا مش و امنیت و اطمینان خاطر می شد.

در کنار این خصلتها و صفتهای حمیده و پسندیده،فردی مهربان،گشاده رو،متواضع،خوش برخوردو بسیار با آزرم و حیا بود،اما هنگام سختی و لزوم،بسان شیر شرزه حمله گر بود.

از لحاظ جلا،پاکی،صفا،و از جنبه ی تیزی و برندگی مانند لبه ی شمشیر،بران،تیز و پر جلا بود.

می دانم مشتاق هستید بدانید این قهرمان و شخصیت عالی قدر کیست و می خواهید با او آشنا شوی.این شخصیت برجسته،امین امت محمد(ص)است.اسمش عامر فرزند عبدالله بن جراح فهری قریشی است که کنیه ی ابو عبیده را  داشت.

وقتی عبدالله بن عمر لب به تعریف و تمجیدش می گشاید،چنین می گوید:«در قبیله ی قریش سه نفر هستند که خوشروترین انسان،خوش اخلاق ترین مردم و با شرم و حیا ترین افرادند.که هر گاه لب به سخن می گشایند دروغ نمی گویند و اگر برایشان بگویی تو را تکذیب نمی کنند.این سه نفر عبارت اند از ۱- حضرت ابوبکر صدیق(رض)  ۲- حضرت عثمان بن عفان(رض) ۳- ابو عبیده بن جراح.»

ابو عبیده از جمله گروه نخستین مسلمانان بود،که یک روز بعد از اسلام آوردن حضرت ابوبکر (رض)،به وسیله ی خود حضرت ابوبکر(رض)،به اسلام هدایت شدو به دین حق مشرف گشت.حضرت ابو بکر صدیق(رض)،ابو عبیده،عبالرحمان بن عوف،حضرت عثمان بن مظعون و ارقم بن ابی الارقم را به حضور پیامبر(ص) معرفی کرد،و در حضور حضرت کلمه ی حق را به زبان آورده و به آن اقرار کردند.بدین ترتیب این چند نفر ستون اساسی کاخ با عظمت و مجلل اسلام شدند.

ابوعبیده در مکه،بار سنگین آزمایشها،سختیها و مشقتها را با مسلمانان از اول تا آخر تحمل کرد و به دوش کشید.با جمع مسلمانان نخستین و پیشکسوتان،سختی،تلخی و اندوه آلام و آزمایشی را پذیرا شدو چشید،که پیروان هیچ آیین و دین و مسلکی بر صحفه  و گسترده ی هستی مانندش را نچشیده بود.اما در تمام آزمایشها استقامت و پایمردی از خود نشان داده و سرافراز و موفق بیرون آمد،و در هر موقع و مقامی باخدای خود و پیامبرش صادق و درست کردار بود.

اما امتحانی  که در روز بدرانجام داد،از نوعی دیگر بود.امتحان روز بدر ابوعبیده بحدی سخت  ملا ل آور

و تکان دهنده بود که از دایره ی تصور و مرز خیال و وهم نیز بیرون بود و می گذشت.

در روز بدر،ابو عبیده جانانه و بخوبی  به صفهای دشمن می تاخت،انگار مرگ را در آغوش گرفته و از آن هراسی نداشت،در حالی که قریش از بیم مرگ رعشه و لرز بر بدن داشتند،ابو عبیده بسان قهرمانی نستوه  در تجول بود که از مرگ پرهیز نمی کرد،در صورتی که سواران قریش از ذکر آن به خود می لرزیدند.

ابو عبیده به هر طرف رو می آورد میدان را خالی می کردند و گریزان صحنه را خلوت کرده یا کشته می شدند.

ولی در آن میان تنها یک نفر از هر طرف به میدان ابو عبیده می آمد و در جلوش سبز می شد و خود را نشان می داد.هر بار ابوعبیده از سر راهش کنار می کشید و از روبه رو شدن با او دوری می جست و گریزان بود.

اما آن مرد در حمله لجاحت به خرج می داد،و دست بردار نبود.ابوعبیده بارها و بارها از او گریز می کرد ولی آن مرد تمام راهرها را بر ابو عبیده بسته بود،و مجال نمی داد ابو عبیده با دشمنان خدا مصاف دهد.

بالاخره وقتی عرصه بر ابوعبیده تنگ شدو چاره ای جز مقابله با او برایش باقی نماند یک ضربه شمشیر بر فرق سرش نواخت و فرقش را دو نیم کردو در پیش پایش نقش زمین شد و جان داد.

خوانندۀ عزیز،برای شناختن این مرد به خون خفته به خود زحمت مده. مگر نگفتم سنگینی و سختی این امتحان از دایرۀ اندیشه و تصور و مرز و  هم  وخیال خارج است و از آن می گذرد؟

اما وقتی بفهمی این مرد به خون خفته عبدالله بن جراح،پدر ابوعبیده،است سرسام می گیری!!

ناگفته نماند ابوعبیده پدر خود را نکشت،بلکه در شخص و ذات پدر ماهیت و شخصیت و پیکر و هیولای

کفر و الحاد را کشت.

از این روی خدای متعال در مورد ابوعبیده و پدرش کلمۀ خود را چنین نازل کرده است.

*((لا تَجِدُ قَومًا یَؤمِنُونَ بِا للهِ وَ الیَومِ الاخِرِ یُوادُّنَ مَن حادَّ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَو کانُوا ابائَهُم اَو اَبناءَهُم اَو اِخوانَهُم اَو عَشِیرَ تَهُم،اُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الایمانَ وَایَّدَهُم بِرُوحٍ مِنهُ وَ یُدخِلُهُم جَنّاتٍ مِن تَحتِهَا الانهارُ خَالِدینَ فیها رَضِیَ الله ُعَنهُم وَ رَضُو عَنهُ اُولئِکَ حِزبُ اللهِ اَلا اِنَّ حِزبَ اللهِ هُمُ المُفلِحُونَ))*(مجادله/۲۲)

{هرگز افرادی را که به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند،نخواهی یافت که با دشمنان خدا و پیامبرش دوستی  کنند،و لو آنکه آن مخالفان ،پدر یا فرزندان یا برادران یا خویشان آنها باشند.خداوند در دل آنها ایمان کاشته است و به روح قدس الهی آنها را مؤید و منصور نموده است،آنها را به بهشتی وارد می کند که نهر ها زیر درختانش جاری است در آنحا جاویدان خواهند ماند خدا از آنان راضی و آنها از خدا خشنودند انها حزب خدا می باشند و بدان که حزب خدا رستگارند.}

این کار ابو عبیده عجیب و شگفت انگیز نبود چون میزان و درجۀ ایمان او به خدا و پای بندیش به دین خود،و امانتش نسبت به امت محمد(ص)به حدی رسیده بود که  بسی از بزرگان آرزو می کردند بدان پایه برسند.

محمد بن جعفر نقل می کند که هیأتی از انصاری نزد پیامبر (ص) آمدند و گفتند:«یا ابا القاسم یک نفر مورد اعتماد و اطمینان از یارانت را با ما بفرست تا در مورد اختلافات مالی که برایمان پیش آمده است،در بین ما قضاوت کند.زیرا شما،یعنی جماعت مسلمان مورد اطمینان و رضایت ما هستید.»

پیامبر(ص)فرمود:«موقع عصر برگردید،یک نفر پر قدرت و امین را با شما می فرستم».حضرت عمر بن خطاب(رض) گفته است:«من هم اول وقت برای نماز به مسجد رفتم،در آن ایام بسیار عاشق امارت بودم و آرزو می کردم به این مقام نایل آیم.

بعد از اینکه پیامبر(ص) امام جماعت شد و نماز را با ما خواند.اطراف خود را چپ و راست جستجو می کرد،من هم گردن می کشیدم و خود را نشان می دادم که پیامبر (ص)مرا ببیند،اما پیامبر(ص)باز در بین جمعیت جستجو می کرد تا اینکه ابوعبیده رادید،اورا صدا کرد و فرمود:«بلند شو با آنها برو و در مورد اختلافشان مطابق حق و عدالت قضاوت کن.«در دل خود گفتم ابو عبیده برنده شد.»

اما عبیده تنها امین نبود و بس،بلکه در کنار این امانت مقتدر و قدرتمند هم بود.قدرت و نیرومندی اباعبیده،در بسی موارد اثبات و متجلی گشت.از جمله وقتی  پیامبر (ص)جمعی از یاران را به منظور مراقبت و زیر نظر داشتن و جستجوی کاروان قریش،به فرماندهی ابو عبیده اعزام کرد، و تنها یک انبان خرما توشه داشتند،و چیزی در اختیار نداشتند،در این سفر ابوعبیده،هر روز به هر یک از یاران یک دانه خرما می دادکه آن را مانند پستان می مکید و سپس مقداری آب می نوشید،و این دانه خرما تا شب کفایت می کرد.

در روز احد وقتی مسلمانان شکست خوردند و منادی مشرکین بانگ برمیداشت و فریاد می کشید:«محمد » را به من نشان دهید!محمد را به من نشان دهید.!»در چنین لحظات و زمانی ابوعبیده یکی از ده نفری بود که پیامبر (ص)را در میان گرفته و سینۀ خود را سپر تیرهای مشرکان کرده بودند.و از جان پاک پیامبر(ص) دفاع کردند.

وقتی جنگ به آخر رسید و دیدند دندان پیشین پیامبر(ص) شکسته و گونه هایش زخمی شده و دو حلقه از حلقه های زرهش در گونه اش فرو رفته است.حضرت ابوبکر(رض) می خواست آن را بیرون بکشد،اما ابو عبیده پیش دوید و گفت:«تو را به خدا این کار را به من واگذار کنید!بگذارید من آنها را درآورم!»حضرت ابوبکر(رض) کنار کشید،ولی ابوعبیده می ترسید که اگر با دستآنها را درآورد،پیامبر(ص)درد بکشد،لذا اولی را طوری با دندان گرفت و در آورد که دو دندان خودش هم کنده شد.و دومی را نیز با دو دندان دیگر گرفت و بیرون کشید که دو دندان دیگرش نیز برافتادند.

حضرت ابوبکرصدیق(رض)گفته است:«ابوعبیده برازنده ترین انسانی است که دندانهای پیشینش افتاده است.ابوعبیده بعد از مشرف شدن به اسلام صحبت و خدمت پیامبر(ص)را اختیار کرد و تا روز رحلت حضرت تمام دیدنیها را با پیامبر(ص)دید.در روز سقیفه،موقعی که بیعت حضرت ابوبکر(ص)صورت گرفت،حضرت عمربن خطاب(رض) به ابوعبیده گفت:«دستت را بده من می خواهم با تو بیعت کنم. چون شنیدم پیامبر(ص)می گفت:«هر ملت و قومی امینی دارد،ابو عبیده امین این امت است.»

ابوعبیده به سخن آمد و گفت:«من هرگز از مردی پیش نخواهم افتاد که پیامبر(ص)دستور داد امام و پیشنماز ما باشد!و تا رحلت حضرت رسول(ص)امام و پیشنماز ما بود.»

پس از آن با حضرت ابوبکر صدیق(رض)بیعت کردند.و در زمان خلافتش ابو عبیده بهترین مشاور و خیر خواه بحق و بهترین یاور به عدلش بود.

پس از این که حضرت ابوبکر(رض)خلافت را به حضرت عمر(رض)سپرد،ابوعبیده از او اطاعت کرد و در هیچ امری از او نافرمانی دیده نشد،جز در یک مورد.آیا می دانید آن یک مورد،که ابوعبیده،از فرمان خلیفه مسلمانان سرپیچی کرد چه بود!؟

زمانی که ابو عبیده فرمانده سپاه اسلام بودارتش اسلام را در سرزمین شام هدایت می کرد،شاهد پیروزی را یکی بعد از دیگری در آغوش می گرفت به خواست خدا تمام سرزمین شامات فتح شد،دایرۀ نفوذ اسلام از مشرق به رود فرات و از شمال به آسیای صغیر رسید و گسترش یافت.

در ای ن دوران در سرزمین شام طاعونی شیوع یافت مکه تاریخ نظیرش را به یاد نداشت.مردم را دسته جمعی درو می کردد به دیار آخرت می فرستاد.

در این اثنا حضرت عمر بن خطاب(رض)نامه ای به اینئ مضمون به ابوعبیده نوشت:«هم اکنون وضعی پیش آمده است شدیداً به وجود شما محتاج و نیازمندیم و به هیچ وجهه از آن مستغنی نمی شوم،بنابراین به محض وصول این نامه،بدون معطلی حرکت کرده و خود را به من می رسانی.نباید حتی یک لحظه تأخیر و درنگ روا بداری.تا جایی که اگر این نامه شب به دستت رسید،نباید تا صبح منتطر بمانی و تأخیر کنی!.»

وقتی ابو عبیده نامۀ حضرت عمر فاروق(رض)را در یافت کرد،چنین گفت:

«من احتیاج امیرالمؤمنین  رابه وجود خود فهمیدم.او بقا و پایداری رابرای کسی می خواهد که باقی و پایدارنیست.درجواب نامه چنین نوشت:«ای امیر مؤمنان!احتیاج شدید شما را به وجود خودم فهمیدم.من در میان سربازان مسلمانم هستم و نمی خواهم خود را از مصیبت ها و مشکل های آنان دور و محفوظ بدارم.نمی خواهم از آنها جدا باشم و سرنوشت خود را از سرنوشت آنها متمایز و جدا سازم،تا خدای متعال تقدیر و حکم خود را دربارۀ  من و آنها،اجرا وعملی نماید.اگر نامۀ مرا دریافت کردید ،مرا حلال کنید،که از فرمانت سرپیچی کردم و اجازه ده همین جا بمانم.»

وقتی نامه به دست حضرت عمر(رض)رسیدو آن را خواند،گریه راد سر داد و آنقدر گریست که دانه های اشک چشمانش روی گونه هایش جاری شد،اطرافیانش از شدت گریۀ او مضطرب شده و پرسیدند:«یا امیرالمؤمنین!آیا ابو عبیده مرده است؟»

حضرت عمر(رض)گفت:«نه هنوز، اما مرگش نزدیک است.»

ظن و گمان حضرت عمر فاروق(رض)به خطا نرفت،چون مدت زیادی نگذشت که ابوعبیده به طاعون مبتلی شد.در بستر بیماری مرگ،سربازان را نصیحت می کردو گفت:«برای شما وصیتی دارم که اگر آن را عملی کنید سعادت و نیکی می یابید.نماز را مرتب بخوانید روزۀ ماه رمضان را بگیرید،صدقه و احسان پیشه کنید،حج و عمره را انجام دهید،در بین خود به نیکی توصیه کنید.امیر و حکام خود را نصیحت و اندرزگو باشید،غل و غش در کارتان نباشد،دنیا شما را از انجام اعمال نیک باز ندارد،زیرا اگر هزار سال هم عمر کنید،باز همین سرنوشت مرا خواهیدداشت.والسلام علیکم و رحمه الله.»

آنگاه به معاذ بن جبل رو کرد و گفت:«معاذ برای جماعت امام و پیشنماز باش.»

چند لحظه بعد از آن جان پاکش را تسلیم و نفس های آخر را کشید.آن گاه معاذ برخاست و گفت:«ای مردم!امروز در عزای مردی نشسته ایم و با فاجعۀ مرگ مردی مواجه شده ایم،که قسم به خدا،نیک اندیش تر،پاک نهادتر،متّقی تر،مشتاق تر به عاقبت و خیر خواه تر از او هرگز ندیده ایم.پس بیایید همه او را با دعای خیر بدرقه کنیم.»

منبع:مختصری از زندگی یاران پیامبر/مولف  : رأفت پاشا/ترجمه:محمد طاهر حسینی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سئوال امنیتی: لطفا جواب معادله را بنویسید *