خانه / امهات المؤمنین / ((بیوه عرب ام سلمه))

((بیوه عرب ام سلمه))

((بیوه عرب ام سلمه))

عبدالرحمان رافت پاشا/ مترجم: نصیر احمد سید زاده

آیا می دانید ام سلمه کیست؟ پدرش منازل او به راه می افتادند و یا با او می رفتند با خود توشهء سفر بر نمی داشتند. شوهرش، عبدالله بن عبدالاسد یکی از آن ده نفری بود که جلوتر از همه مسلمان شده بودند؛ چون قبل از او ابوبکر رضى الله عنه  و عده قلیلی که شمار آنها به تعداد انگشتان دست هم نمی رسید مسلمان شده بودند. اسم او ((هند)) است و کنیه اش ام سلمه اما بعداً به کنیه اش بیشتر مشهور شد.

***

ام سلمه به همراه شوهرش مسلمان شد بنابراین یکی از نخستین زنان مسلمان است.

هنگامی که خبر اسلام آوردن ام سلمه و شوهرش به قریش رسید آنها برانگیخته شده و به خشم آمدند و دست به آزار و اذیت آنها زدند؛ چنان به سختی آنها را شکنجه می دادند که حتی سنگهای سخت هم طاقت آن را نداشتند اما دو، پا بر جا بودند و هرگز ضعف و ناتوانی و تردید به خود راه نمی دادند.

وقتی آزار و اذیت مسلمانان بیش از حد سخت شد و رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم  اصحاب را اجازهء هجرت به حبشه داد ام سلمه و شوهرش پیش آهنگ اولین کسانی بودند که به حبشه هجرت کردند.

***

ام سلمه با شوهرش راهی دیار غربت شد و از خانهء زیبای خود دست کشید عزت و نسب شریفش را به خاطر پاداش خدا به فراموشی سپرد و خود را کاملاً در اختیار خداوندU قرار داد.

علیرغم اینکه ام سلمه با شوهرش در حمایت نجاشی – که خدا چهره اش را شاداب بگرداند – قرار گرفت اما شوق کعبه مهبط وحی الهی و اشتیاق به مصدر هدایت یعنی رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم ، جگر او و شوهرش را پاره پاره می کرد.

مدتی بعد پی در پی خبر رسید که مسلمانان کعبه بیشتر شده اند و بخصوص اسلام آوردن حمزه بن عبدالمطلب و عمر بن خطاب آنها را قویتر کرده و از آزار و اذیت قریش نسبت به آنها کاسته شده است. گروهی تصمیم گرفت دوباره به مکه باز گردند؛ زیرا شوق و اشتیاق مکه آنها را بی قرار کرده بود و آنها را بی اختیار به سوی مکه می کشاند. در راس این گروه ام سلمه و شوهرش قرار داشتند.

***

اما بزودی دریافتند که اخبار واصله به آنها دور از واقعیت بوده و پیشرفتی که بخاطر اسلام آوردن حمزه و عمر رضى الله عنه  نصیب مسلمانها شده با عکس العمل شدید قریش مواجه گشته است.

مشرکین در تعذیب و تهدید مسلمین پیش می رفتند و شکنجه های بی سابقه بر آنها روا می داشتند؛ در این هنگام پیامبر اکرم به اصحابش اجازهء هجرت به مدینه را دادند ام سلمه و شوهرش تصمیم گرفتند از اولین کسانی باشند که به مدینه هجرت می کنند تا از این طریق دین خود را حفظ کنند و از آزار و اذیت قریش خلاصی یابند اما هجرت ام سلمه و شوهرش به آن آسانی که می پنداشتند، صورت نگرفت بلکه آنچنان دشوار و سخت بود که سخت ترین مشکلات را برای آن دو به دنبال داشت آنچنان که هیچ مشکلی به آن حد نمی رسید.

بگذارید این ماجرای دردناک را از زبان خود ام سلمه بشنویم زیرا او در عمق واقعه بوده و دقیق تر می تواند آن را به تصویر بکشد.

ام سلمه رضى الله عنه  می گوید: وقتی شوهرم ابوسلمه قصد مهاجرت به مدینه کرد شتری آماده ساخت و مرا بر آن سوار کرد و بچه ام سلمه را جلویم گذاشت و در حالی که به هیچ چیز توجه نمی کرد شتر را می راند.

قبل از اینکه کاملاً از مکه خارج شویم با افرادی از قبیلهء مخزوم برخورد کردیم، آنها جلوی ما را گرفتند و ابو سلمه گفتند: اگر چه تو خودت را از ما رها کردی اما این زن را چکار می کنی؟ این دختر از ماست و ما اجازه نمی دهیم او را از میان ما برداری و هر کجا دلت خواست ببری؟

بعد به او فرصت نداد و مرا از دست او گرفتند.

وقتی قوم شوهرم ((بنو عبدالاسد)) دیدند که بنو مخزومیها من و بچه ام را برای خود برداشتند آنها خشمگین شدند و گفتند: حال که چنین است ما این بچه را پیش دختر شما نمی گذاریم و حق این است که نزد ما نگهداری شود زیرا او متعلق به ما است و ما به او حق دار تریم.

بعد از کشمکش زیاد قوم شوهرم، بچه ام سلمه را به زور در برابر چشمانم از من گرفتند و بردند لحظاتی بعد، من تنها و پریشان ماندم، شوهر برای نجات خود و دینش به مدینه شتافت، قوم بنو عبدالاسد فرزندم را در حالی که دل شکسته و پریشان بود از پیشم ربودند و قوم من یعنی بنو مخزوم بر من دست یافتند و مرا نزد خود نگه داشتند.

در یک لحظه بین من و شوهر و فرزندم جدایی افتاد. از آن روز به بعد هر روز صبح به ((ابطح)) می رفتم و در آن مکانی که شاهد ماجرای غم انگیز من بود می نشستم و آن لحظاتی را که میان من و فرزندم و شوهرم جدایی افتاد به خاطر می آوردم و تا پاسی از شب گریه می کردم.

تا یک سال یا نزدیک به یک سال وضع من بدین منوال گذشت. روزی یکی از عمو زادگانم از آنجا گذر کرد و از دیدن من دلش به حالم سوخت و به قومم گفت: چرا این بیچاره را رها نمی کنید؟! چرا او را از شوهر و فرزندش جدا کرده اید؟!

بالاخره با اصرار زیاد توانست دلهای آنها را نرم کند و رضایت آنها را برای آزادی من جلب نماید بالاخره آنها به من گفتند: ((می توانی از این به بعد پیش شوهرت بروی.))

اما چگونه می توانستم خودم پیش شوهرم در مدینه بروم و فرزند جگر گوشه ام را در مکه پیش بنی عبداسد بگذارم؟ چگونه ممکن بود قلبم از تپش بیفتد و چشمانم از اشک باز ایستد در حالی که من در دارالهجره باشم و فرزند کوچکم در مکه باشد خبری از او نداشته باشم. سرانجام افرادی که غم و اندوه مرا مشاهده کردند رحمشان آمد و نزد بنو عبداسد شفاعت کردند و عطوفت آنها را نسبت به من جلب کردند و سرانجام فرزندم را به من برگرداندند.

***

دلم نمی خواست به خاطر پیدا شدن همسفری در مکه درنگ کنم چون می ترسیدم امر غیر منتظره ای پیش آید و مانعی مرا از رسیدن به شوهرم باز دارد. . .

بنابراین دست به کار شدم و بدین منظور شتری آماده کردم و فرزندم را در جلویم گذاشته و به قصد رسیدن به شوهرم راه مدینه را در پیش گرفتم، بدون اینکه کسی با من همراه باشد.

همین که به ((تنعیم)) رسیدم عثمان بن طلحه را دیدم او مرا صدا زد و گفت:

– کجا داری می روی ای دختر مهمان نواز؟

– می خواهم پیش شوهرم به مدینه بروم.

– آیا کسی با تو هست؟

– نه، کسی جز خدا و این طفل همراه من نیست.

– به خدا، تا تو را به مدینه نرسانم تنها رهایت نمی کنم.

و بعد از آن مهار شترم را گرفت و بی درنگ به سوی مدینه به راه افتاد. به خدا تاکنون میان عربها با چنین مرد بزرگواری مانند او برخورد نکرده بودم ایشان وقتی به منزلی می رسیدیم شترم را می خواباند و خودش از من دور می شد من پایین می شدم، و بعد می آمد و رحل شتر را پایین می کرد و آن را به درختی می بست. خودش به کناری دیگر، زیر درختی می خوابید.

وقتی زمان حرکت فرا می رسید بلند می شد و شترم را آماده می کرد و خودش دور می ایستاد و صدا می کرد که سوار شوم، وقتی سوار می شدم می آمد و مهار شتر را می گرفت و به راه خود ادامه می داد.

هر روز با چنین رفتار شایستهء او مواجه بودم تا اینکه به مدینه رسیدیم، وقتی به روستایی در نزدیکی قبا[۱] که متعلق به فرزندان بنی عمرو بن عوف بود، رسیدیم به من گفت: شوهر تو در این روستا است، با طلب برکت از خدا داخل شو و بعد با من خداحافظی کرد و از همانجا به مکه برگشت.

***

بعد از مدت طولانی سرانجام جدایی پایان یافت و نوبت آن رسید که دوباره آنها به یکدیگر برسند، از آن پس چشمان ام سلمه رضى الله عنه  با دیدن زوجش روشن می شود و ابوسلمه در کنار زن و فرزندش احساس آرامش کرده و با خوشبختی زندگی می کند.

از این به بعد جریانات به سرعت سپری می شوند؛ جنگ بدر پیش می آید و ابوسلمه رضى الله عنه  در جنگ شرکت می کند و با کسب پیروزی همراه با مسلمانان از جنگ بر می گردد. بعد از آن جنگ احد اتفاق می افتد ابوسلمه رضى الله عنه  در عمق صحنه فرو می رود و به بهترین آزمایش الهی مبتلا می شود و با وجود جراحات زیاد از آن صحنه جان سالم به در می برد. مدت زیادی به معالجه خود می پردازد و ظاهراً خوب می شود اما در حقیقت کاملاً بهبود نمی یابد و پس از مدتی دوباره در بستر بیماری زمین گیر می شود.

در اثنای معالجه روزی به زنش می گوید: ای ام سلمه، من از رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم  شنیده ام هنگامی که کسی به مصیبتی برسد و او) إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ) بخواند و این دعا را بگوید: ((اللهم عندک احتسب مصیبتی هذه اللهم اخلفنی خیراً منها))[۲] خداوند متعال عوض بهتری را به او عنایت خواهد کرد.

***

سرانجام پس از اینکه چند روز دیگر در بستر بیماری ماند، یک روز صبح رسول اکرم صلى الله علیه وآله وسلم  به عیادتش آمد و هنوز از عیادتش فارغ نشده و از منزل بیرون نرفته بود که ابو سلمه رضى الله عنه  بدرود حیات گفت. پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم  با دستهای مبارک خود چشمان او را بست و بعد رو به آسمان دعا کرد: ((اللهم اغفر لأبی سلمه وارفع درجته فی المقربین و اخلفه فی عقبه فی الغابرین و اغفرلنا و له یا رب العالمین و افسح له قبره و نور له فیه)).

(پروردگارا ابوسلمه را ببخش و درجه اش بلند کن و او را در جمع مقربین خود قرار بده و همگی ما را مغفرت بفرما و قبرش را وسیع و پر نور بگردان.)

***

ام سلمه رضى الله عنه  به یاد همان روایتی افتاد که ابوسلمه رضى الله عنه  از رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم  نقل می کرد، لذا شروع کرد به خواندن: اللهم عندک احتسب مصیبتی هذه. . .

اما گفتن این جملهء ((اللهم اخلفنی خیراً منها)) (یعنی خداوند از این شخص، فرد بهتر به من عطا فرما) برایش دلچسب نبود زیرا از خود پرسید که چطور ممکن است که کسی بهتر از ابو سلمه براین پیدا شود؟! به هر جهت دعا را خواند و تمام کرد.

***

مسلمین از شنیدن حادثه ای که برای ام سلمه پیش آمده بود بشدت ناراحت شدند، طوری که قبلاً برای هیچ کس آن قدر ناراحت نشده بودند بدین جهت از آن به بعد او را ((بیوهء عرب)) نام نهادند. زیرا جز چند طفل خردسال که مانند جوجه دنبالش بودند، کسی دیگر را در مدینه نداشت.

***

مهاجرین و انصار همگی احساس می کردند که ام سلمه بر آنها حق بزرگی دارد بلافاصله بعد از گذشت عدت شوهرش، ابوبکر صدیق رضى الله عنه  به او پیشنهاد ازدواج داد اما او خواستگاری اش را نپذیرفت. بعد از آن حضرت عمر رضى الله عنه  از او خواستگاری کرد. او را مثل ابوبکر صدیق رضى الله عنه  رد کرد، سپس پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله وسلم  شخصاً از او خواستگاری کرد اما ام سلمه به محضر رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم  چنین عرض کرد: ای رسول الله در من سه صفت وجود دارد که مرا از ازدواج باز می دارد: اول اینکه من در غیرت و حسادت خیلی افراط دارم بنابراین می ترسم چیزی از من صادر شود که باعث رنجش شما شده و بعد خداوند مرا عذاب دهد و دوم اینکه من زنی بزرگسال هستم و سوم من دارای عیال زیاد هستم. . .

پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم  فرمودند: ای ام سلمه آنچه تو در مورد افراط در غیرت و حسادت گفتی، من پیش خدا دعا می کنم که از تو دور کند دیگر در مورد بزرگسالی تو هیچ عیبی نیست چون من هم مثل تو بزرگسال هستم، و در مورد فرزندانت باید بگویم که آنها فرزندان من هستند و هیچ فرقی با فرزندان دیگر من ندارند. سرانجام ام سلمه به ازدواج رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم  در آمد. آری خداوند دعای ام سلمه رضى الله عنه  را پذیرفت و از ابوسلمه صلى الله علیه وآله وسلم  شوهری بهتر به او عنایت کرد از آن روز به بعد او نه تنها مادر سلمه بلکه مادر تمام مومنین قرار گرفت. خداوند چهرهء ام سلمه را در بهشت شاداب بگرداند و از او راضی شده و راضی اش بگرداند.[۳]

از سادات قبیله مخزوم و مورد توجه همگان بود و از معدود افراد سخاوتمند عرب بشمار می رفت تا آنجا که به او ((توشهء مسافرین)) لقب داده بودند

منبع: تصاویری از زندگی صحابه/مؤلف:عبدالرحمان رافت پاشا/مترجم: نصیر احمد سید زاده

 



۱٫ از نواحی مدینه به فاصله دو میل.

۲٫ ای بار الها از تو در مصیبتم امید پاداش دارم خداوند از این، عوض بهتری به من عطا فرما.

۱٫ جهت اطلاعات بیشتر رجوع شود به:

۱٫ الاصابه: طبعه العاده ۲۴۲-۲۴۰

۲٫ الاستیعاب (طبعه حیدر آباد): ۲/۷۸۰

۳٫ اسد الغابه: ۵/۵۸۸-۵۸۹

۴٫ تذهیب التذهیب: ۱۲/۴۵۵-۴۵۶

۵٫ تقریب التذهیب: ۲/۶۲۷

۶٫ صفه الصفوه: ۲/۲۰-۲۱

۷٫ شذرات الذهب: ۱/۶۹-۷۰

۸٫ تاریخ الاسلام للذهبی: ۳/۹۷-۹۸

۹٫ البدایه و النهایه: ۸/۲۱۴-۲۱۵

۱۰٫ الاعلام و مراجعه: ۹/۱۰۴

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سئوال امنیتی: لطفا جواب معادله را بنویسید *